ياد آور ای صبا که نکردی حمايتی....

 

سلام.

گفتی که دلت برایم تنگ شده است….البته با آب و تاب خیلی بیشتری…..

از آن روز خیلی سعی کردم که باور کنم و اگه شنیدنش خوشحالت می کنه باید بگم چندان هم ناموفق نبوده ام….

امشب حالم هیچ جور خاصی نیست….نه خوشحالم نه مضطرب، نه اندوهگین ونه منتظر…..اصلا خیلی وقته که حالم هیچ جور خاصی نیست….یادم نمیاد دقیقا از کی…شاید تو بیشتر از من یادت باشه….

خوب میدونی که من از هیچی به اندازه زمان نمی ترسم، می ترسم بگذره و من جا بمونم. می ترسم از حضورش غافل شده باشم….و امروز وقتی در آینه به چهره ام دقیق شدم به دنبال رد قدمهاش، حس کردم به جای اینکه ردی در چهره ام گذاشته باشه، ماهرانه یه چیزایی رو کم کرده….ولی باورکن از این وضعیت نه راضیم نه ناراضی.

فرقی برام نمی کنه که دیگه چشام برق می زنه یا نه، نفسام آبیه یا نارنجی خوشرنگ، یا در چشم تو و اون یکی چه قدر واندازه ای دارم….

یادمه یه بار تو شب شعر که اومدم شعرمو بخونم اولش ناخودآگاه این بیت از نصرت رحمانی به زبونم اومد:

از من که گذشت    ولی به ابر خواهم آموخت که از عطش گیاه نمیرد....

همین چند جمله چنان مستم کرد که تا آخر شعر طولانیمو یه نفس خوندم.... شعر که تموم شد انفجار کف دوستان به خاطرم آورد که من هم شعر خوندم....

ولی با این همه اون روز خیلی کوچیکتر از این بودم که بفهمم ابر کیست و عطش چگونه است....آنروز اصلا چه می فهمیدم که از من گذشت یعنی چه؟؟؟

امروز هم نمی فهمم ولی چه بهتر...کاش همین فهم ناچیز روهم نداشتم....

گفتم که کمی باورم شد دلت تنگم شده....دلم را به دنبال احساس پاسخگو کمی می کاوم و بعد بی خیال می شوم....

نترس من افسرده نشده ام. افسردگی کهنه ترازآنست که نام یک بیماری را در وجود من بگیرد. فقط کمی آدمها را شناخته ام....

امشب در این اتاق آرام، من وتنهاییم در تنگنای بین گذشته و آینده گیر کرده ایم. بارها گفته ام که زندگی من هزاران حلقه تکراری دارد. وضعیت کنونی من هم درون یکی از آن حلقه ها واقع شده ...از این مساله شاید حتی باید خوشحال باشم ولی ...ولی نه تکرار برخی از سکانسها، اصلا تکرار همه سکانسها چندان مقبولم نیست...با این حساب آینده به رنگ گذشته خواهد بود و....

جمعه چون شنبه ، پار چون پیرار

                           نقش همرنگ می زند رسام

این هم اصلا مهم نیست.....ولی مشکلش اینه که پیمودن حلقه برای بارهای بعد از بار اول،  مثل کندن چاهیه که می دونی تهش هیچ خبری نیست....

ولی بازم مشکلی نیست!

دیگه حرفی ندارم. فقط تا یادم نرفته بهت بگم : یادت باشه که من از آدمای دروغگو خیلی بدم میاد....

شب بخیر. حرفای منو مثل کل وجودم جدی نگیرو خم به ابرو نیار...

آهان راستی! منم دلم برات تنگ شده....

  

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
تگ ها :