مرگ هم مانند عشق سهمگین است...


آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند .

 سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور

 ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه

 جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ

این و آن می اندازد .

------------------------------------------------------------------------------------------
ماههاست که خانه دیگری ساخته‌ام در سرزمین بلاگفا....خانه‌ای که قرار بود بساط را از

 اینجا جمع کنم و آنجا پهن کنم و اینجا تعطیل...

ما قسمت نشد...اینجا خانه آشنایم باقی ماند و آنجا شدخلوتگاه واقعیم...مثل مردی

که زن و زندگی دارد و لی دلش مدام پیش معشوقه ایست که در کوچه‌پس کوچه ای

منزلش داده... و مدام هراس دارد از برملا شدن این راز.. آخر مرد شریفیست!

و آواز در کوچه‌های خلوت شب دست در دست معشوقه....

اولین پست را که آنجا نوشتم حس کردم دارم با خودم شوخی می‌کنم...مطمئن بودم

که حذفش می‌کنم. ولی نکردم...آجر به آجر رفتم بالا و...برایم عجیب بود که برخی

روزها تعداد کامنتهایم به دو برابر کامنتهای اینجا رسید....همه غریبه...اولش همه از این

 کامنتها بودند که به منم سر بزن...وب جالبی داری...!

ولی همسایگانی یافتم دوست داشتنی و مهربان...آنقدر مهربان که گاه در اینجا هم به

 من سرزده‌اند...ولی هنوز کسی از اینجا آنجا را ندیده....خانه‌ام را کسی نمی‌شناسد..

عادت مزخرفی دارم از قدیم. که همیشه با همسایگان وبلاگم ارتباط غیر مجازی برقرار

می‌کنم...دوست ندارم برایم یک لینک باشند فقط. البته همسایگانی که خیلی

همسایه باشند..

معمولا سعی می‌کنم علایقشان را کشف کنم و اگر بتوانم گاهی با هدیه تولدی چیزی

 غافلگیرشان کنم.

الغرض سرتان را درد نیاورم! در یکی از کوچه‌های بلاگفا همسایه‌ای دارم که به شدت

بیمار است...برایش دعا کنید. دختر جوان ۲۲ ساله‌ای که ۶ ماه پیش دکترش بهش گفته

 سعی کنی از این ۳-۴ ماه اخر نهایت استفاده را بکنی....ولی هنوز نفس می‌کشد.....

چند بار قرار گذاشته‌ام که ببینمش ولی در ساعات آخر پشیمان شده‌ام...دلم نمی‌خواد

 ببینمش...می‌خوام یه لینک بمونه برام. آدما وقتی لینکن مهربونترن...چهره‌شو

نمی‌خوام ببینم که یه عمر یادم بمونه...

چند بار با پیک براش کتابی چیزی فرستاده‌ام...

دخترک عجیب منتظر مرگست...می‌گوید بوی خاک می‌دهم بانو...(به من می‌گویدبانو)

می‌گوید به خاک نزدیکم...می‌گوید هر روز صبح که بیدار می‌شوم با خودم می‌گویم یا

امروز روزآخرست یا فردا....

ولی چه شبها که با جمله‌ای مرا ساخته...

می‌گوید: چه فرقی دارد؟ هم تو می‌روی هم من...هر دو دیار باقی....ولی تو بمان

 بانو...تو که می‌توانی بمانی بمان....

و من برایش توضیح دادم که نمی‌توانم...فقط جنس اجبارمان برای رفتن متفاوت است.

یکی دو روز که آپ نمی‌کند عجیب نگرانش می‌شوم. می‌ترسم امروز همان فردای

مزخرف باشد...

می‌خوام ببینمش ولی نمی‌خوام ببینمش...

دوستش دارم...دوستم است...برایش دعا کنید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :