معصومیت از دست رفته (4)


پرده اول: سرم را می‌اندازم پایین و می‌گویم: چقدر؟

         می‌گویی: خیلی...!!!

         و من بازهم: خیلی یعنی چقدر؟

         می‌گویی: خیلی یعنی زیااااااد!!!

         من: خیلی یعنی چقدر زیاد؟؟؟

         می‌گویی: خیلی یعنی خیلی زیااااااااد!

 و من حالا معنی خیلی را خیلی خوب می‌دانم.
 
 پرده دوم:
می‌خندیم...خنده‌های ابلهانه بی ا مان...آن هم بعد از دوره‌ای که من صبح و ظهر و شب گریه شبانه نوشیده‌ام و بس...

باورم نمی‌شود که می‌خندیم...خیلی می‌خندیم...با شادی و غرور..شاید کمی و ابلهانه...یکی در حد خود زنی و دیگری در حد لبخندی سنگین و پر رنگ...یکی هم در حد من...

ولی می‌خندیم...
می‌گی: باورت می‌شد یه روز...؟
می‌گم نه به خدا...

می‌گی: یادم باشه به مامانم بگم که میشه...بگم دیدی شد؟ ما تونستیم.
می‌گم: البته ما فرق می‌کنیم...تذکر مامانت بجا بود...ولی بیا و نگو هنوز...

یادمون باشه برای بچه‌هامون تعریف کنیم....همینجوری تربیتشون کنیم!(قربون پسر خوشگل خنگم برم!!!)
می‌خندیم و باز بی امان...

 بعد تعریف و تحسین و تمجید از خودمان که عجب انسانهای بزرگ خوبی هستیم!
ولی یک چیز مزخرفی ته دلم می‌گفت که نمی‌شود...نمی‌ماند. نمی‌توانیم...
با قانون طبیعت نمی‌توان جنگید....

او هم نمی‌جنگد...پس نشد...می‌دانستم نمی‌شود...
من هنوز نجنگیده‌ام...من وارد میدان نشده‌ام...ولی در این چند روز جای جای دلم پا بپای تو سوخته...

نمی‌دانم...نمی‌توانم...
نمی‌توانم نه اینکه یعنی نمی‌خواهم...

یعنی آن چیزی که باید از درون برخیزد و هدایتم کند...نیست دیگر...تمام شده است....به یغما رفته است...

کاااااااش اینجوری نمی‌شد....البته چیزی هم نشده....
دوباره غم عارفانه!!!!به جای شادی ابلهانه....

رنگ لبخندها عوض شده است...من از این مرحله گذار بیزارم!
تمام شد....

پرده سوم: نشد...

پ.ن۱: این داستان!!!! مخاطبین خاص خودش را دارد...کامنت نذاشتین هم نذاشتین...

پ.ن۲: شخصیتهای دوپرده متفاوتند...

پ.ن۳: می‌خوام کم کم از شعر برم سمت داستان....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :