نان و چراغ....


 

امشب دلم عجیب هوای خوابگاه بسطامی رو کرده با اون دیوارایی که مال خودم بود...

اواخر که دیگه حرفم تموم شده بود با مداد شمعی نقاشی می‌کشیدم! (البته پایه گذار این

امر مریم و نگار بودن!)

 اون خونه با چراغش و بربری کنارش....چه قصه‌ها که نداشتیم!

بسطامی با اون پنجره‌های رو به شبهای خنک و شیرین و پر ماجرا....

(میگن به مرگ بگیر تا به تب راضی بشه! همون قضیه س....)

 این روزها دنیا عجیب به من لطف دارد.

 ولی من به تحمل خودم مدتیه که دیگه ایمان چندانی ندارم..

 

پ.ن۱: به همین سادگی....

پ.ن۲: زندگی دشوار...نگرانم خیلی...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :