چهارشنبه‌ها با پدر...


پیچیدگی به ما نشان می‌دهد که نباید خود را در باور به اینکه آنچه اکنون روی می‌دهد به

طور بی پایان ادامه خواهد یافت محبوس کنیم. هرچند می‌دانیم که رویدادهای مهم در

تاریخ جهانی یا زندگیمان کاملا دور از انتظار بوده‌اند. اما چه فایده! ما همچنان به عمل خود

ادامه می‌دهیم گویی پس از این قرار نیست چیزی دور از انتظار روی دهد. تکان دادن این

کاهلی ذهن همان درسی است که اندیشه پیچیده می‌دهد.

آنچه اندیشه پیچیده می‌تواند انجام دهد دادن یادداشتی به هرکسی است که یادآوری می‌کند :

فراموش نکن که واقعیت متغیر است.

فراموش نکن که چیز نو ممکنست ظهور کند و در هر حال ظهور خواهد کرد.

                                                              ادگار مورن- درآمدی بر اندیشه پیچیده
------------------------------------------------------------------------------------------------
سرکلاسای دکتر پرواز می‌کنم!

نه از اون پروازایی که سر اکثر کلاسای عمرم داشتم. و همیشه من در آنجا و دلم جای دگر!

روزی که با ترس و لرز رفتم پیش دکتر و گفتم که میخوام تو کلاس درس سایبرنتیک

 دانشجوهای دکترا شرکت کنم اصلا فکر نمی‌کردم اینقدر با این درس حال کنم.

کلاس تو اتاق دکتر تشکیل میشه. اتاقی که توش همه چی پیدا میشه.

از چند تا گلدون بزرگ با گلای خزنده تا سقف تا عکس دکتر در همایش چهره‌های ماندگار و

شربت اکسپکتورانت!!!

اما می‌دونین جای چی خالیه؟

دکتر تو اتاقش کامپیوتر نداره. کسی هم لپ تاپ دکترو ندیده.

در مورد استفاده از کامپیوتر موضع گیری خاصی داره که جاش اینجا نیست.

تنها استادیه که تفکر خودشو درس میده و به قول خودش حرف جیم و جک و کریستوفر رو

نشخوار نمی‌کنه!

روز اول منو به دانشجوهاش معرفی کرد و گفت که سابقه خوبی از من تو ذهنشه.

ولی نیم ساعت پیش بهم گفت که  اگه مخالفتی با حرفاش ندارم بهتره که شرکت نکنم تو کلاس!

خلاصه که من هر چهار شنبه عاشق خودم میشم! می‌فهمم که خیلی چیزا طبیعیه!!!

می‌فهمم که تا حالا خیلی به خودم و شعورم و احساسم احترام گذاشتم. می‌فهمم که

 اونایی که به خودشون دروغ میگن دارن واقعیت رو تا مدت نامعلومی مسک می‌کنن!

می‌فهمم که فقط روباتها غصه نمی‌خورن چون شعورشو ندارن!

قهقهه نمی‌زنن چون طعم هق هق رو نچشیدن.

خلاصه که همون پرواز....


پ.ن۱: کلاس دکتر یه حاشیه مهم داشت که یادم بندازین بعدا درگوشی واستون تعریف

کنم. حدود ۱۰دقیقه بحث کلاس درمورد انگشتر دست چپ من بود. آخرشم روم نشد بگم

 که انگشتر انگشت وسط هیچ معنی خاصی نداره و دکتر تو عدم قطعیت موند...!!!


پ.ن۲: قبل از عید در یک اقدام جوگیرانه ۴۸ ساعته نشستم و یه مقاله برای کنفرانس

آی تریپل ای نوشتم. در واقع تخیلات خودم بود در مورد نحوه پردازش اطلاعات در نهایی

ترین اعصاب چشم!


اکسپت شد!


به خدا من علاقه خاصی به چینیا ندارم. ولی وقتی بار می‌خوره آدم مجبوره بره دیگه

پ.ن۳: کتاب سه شنبه ها با موری رو خوندین؟

پ.ن۴ : خلاصه که بیخود نیست که پروفسوری لقب پدر یه رشته بودن رو می‌گیره.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :