حوصله م خیلی سر رفته….این چند روز گذشته همش خودمو دودر کردم…..روزی شاید 3یا 4 ساعت مفید درس میخونم و بقیش یا جلوی تلویزیونم یا خوابیدم….گاهی از خودم می پرسم راستی راستی خودمم؟

نوشتن شده سخت ترین کار دنیا......از اینکه نمیتونم بنویسم حس خیلی بدی پیدامیکنم....انگار که توی زندون با هفت تا در تودر تو افتادم که کلید همه دراشو دارم، کسی هم این دورو برا نیست، اما حوصله ندارم اون همه درو یکی یکی باز کنم و خودمو نجات بدم.....

آخه من فقط شکستن بلدم. گشودن؟ اونم با کلیدی که تو مشتمه؟

شرمنده! خیلی راه ساده ایه. من نمی تونم.....من دنبال راههای طولانی و دشوارم.

گاهی وقتا آرزو میکنم کاش یه کمی ساده تر فکر میکردم......طفلک مریم چقدر بهم گفت..... ولی خب نشد دیگه......... 

بگذریم از اینا.....چیزی به کنکورارشد نمونده......نمی دونم اوضام چطوریه....ولی خوب میدونم که می شد خیلی بهتر از اینا از وقتم استفاده کنم....کارم به جایی رسیده که دیروز رضا بهم تذکر داد......!

دورو برم پر از جزوه ها و کتابای رنگارنگه که بعضیاشو هنوز....

الکترونیک، مدار ، سیگنال(که خیلی دوسش دارم) ، کنترل........بسه دیگه نه؟

تو خونه همه چی مرتبه.....همه چی آرومه......ولی من حوصله ندارم.اونم از نوع اصلنش.....

من کماکان دلم واسه هیشکی تنگ نشده......!

ولی نمی دونم بعضیا تو خوابای من چی کار میکنن؟؟؟؟؟؟

      

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :