آهو نمی‌شوی بدین جست و خیز گوسپند...!


کی میگه ساختن سخته و ویرون کردن آسون؟

من الان چند روزه که به طور جدی می‌خوام اینجا رو ویرون کنم و نمی‌تونم....

کلا احساس عوض شدگی می‌کنم بسیار...نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت...

ولی به هر حال هیچکدوم نیستم...

خالی از هر حسیم...تهی از هر شعری...

اصلا و ابدا حوصله کتاب خوندن ندارم..مثل بز از جلوی نشر چشمه و انتشارات هاشمی رد میشم.
البته قشنگیه بهار به جای خود...

دیشب آرشیو روسریای آبی و سفیدمو!!! گذاشتم کنار.

مدتیه که به رنگهای دیگه هم احساس علاقه می‌کنم. تا حدی که روسری قرمز رو به آبی

ترجیح بدم....یه کم نگران کننده نیست؟

لازم به ذکر نیست که با هیچ وعده وعیدی دیگه نمی‌تونم خودمو به علم و دانش علاقمند
کنم!
مثلا تلقین به اینکه من عاشق نوروساینسم و اینا...

که آقای خدا چه آی کیویی زده در کدینگ مخابراتی بدن...! اونهمه آی کیو زده ولی...

ولش کن!

از شما پنهان نیست که هر چی بیشتر می‌گذره بیشتر از وبلاگم بدم میاد...

۲۰۰ و اندی پست از ۲۰۰ و اندی روز از زندگیم....

خود پابلیشی روی وب!

واسه خودمم تا یه جایی جالب و مفید بود ولی الان کلا احساس سبزی دارم نسبت به اینجا...

بعضی از زوایای دیدی رو که گاهی شرایط  به من تحمیل کرده بوده رو الان اصلا قابل توجیه

نمی‌دونم....

شاید اصلا فلسفه این کار در این بوده که بفهمم:

که آن نماند و این نیز هم نخواهد ماند....

پ.ن۱: به قول دوستی:

حتی هم اویی که از جان و دل دوستت دارد، درعمق وجودش تو را هم ارز خود

نمی داند…چرا که او مرد زاده شده و تو زن!

پ.ن۲: از آدمای خوب که بیشتر باید ترسید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :