که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم....


این پستو خیلی وقت پیش می‌خواستم بذارم ولی خداییش می‌خواستم در مورد نظرم به اطمینان برسم بعد...

شهریار رو از موقعی می‌شناسم که خیلی بچه بودم..

یادمه وقتی که برادرم رضا تازه به دنیا اومده بود و من کلاس اول دبستان بودم برای مدتی رفته بودیم خونه مادربزرگم...داییم که بشدت شاعره! و اون موقعها که خیلی جوون بود زیاد صحبت شهریارو می‌کرد که اون موقعها تازه از دنیا رفته بود...

بعد که به دوره راهنمایی رسیدم و به قول فروغ شعر شد خدای من...هر موقع میرفتم خونه مادربزرگ مستقیم سر کتابخونه دایی بودم و دیوان شهریار و اشعار سیمین و رهی معیری و فرخی یزدی و...

داییم یه دیوان شهریار فارسی خیلی قدیمی داشت که همه اشعار فارسی رو داره(چاپ دهه ۴۰) دبیرستانی که شدم هر شب حداقل دو سه ساعتی رو با این کتاب سپری می‌کردم و به جرات می‌تونم بگم که شاید به اندازه یک دهم اون ساعات هم دیوان حافظ بدست نگرفتم...

یکی از آرزوهای بزرگم این بود که این کتاب مال خودم بشه که بعدا شد...

داییم چون با یکی از دوستان صمیمی شهریار(استاد آغاسی) دمخور بود اطلاعات دقیقی از زندگی شهریار داشت . همیشه با هم می‌نشستیم و ساعتها در مورد اینکه فلان شعرو کی و کجا و با چه زمینه‌ای سروده صحبت می‌کردیم و هنوز هم حتی...

وقتی شنیدم کمال تبریزی داره سریال شهریارو می‌سازه خیلی خوشحال شدم. (کل استفاده من از تلویزیون محدوده به اخبار ۲۰:۳۰ و سریال شهریار) چند قسمت اول به دوستان اس ام اس می‌زدم که ببینید و اینا...همه اشعارو بدون استثنائ حفظ بودم و با شهریار جوان می‌خوندم...!

ولی همون قسمتای اول با مشاهده چند سوتی گنده در این سریال با خودم فکر کردم کمال تبریزی یا هدف خاصی داشته یا...خیلی بعید بود که بدون مطالعه اقدام به ساخت این سریال کرده باشه...

چند ناهماهنگی بزرگ که در حد خودم متوجهش شدم رو اینجا میارم تا تروخدا اگه من اشتباه می‌کنم بگین:

۱. در کودکی شهریار نقش مادربزرگی که خودش خان ننه خطابش می‌کنه بسیار پررنگه...در دیوان اشعا ترکی هم شعر طویلی به این اسم داره که من هر وقت می‌خونم اشکم سرازیر میشه:

خان ننه هایاندا قالدین ؟      بئله باشیوا دولانیم   

                                                          

  نئجه من سنی ایتیردیم      داسنین تایین تاپیلماز.... 

(ادامه ش با ترجمه اینجاست. من خوشم نمیاد به فارسی ترجمه ش کنم!)  

   

 در این سریال کوچکترین سخنی از این مادربزرگ به میان آورده نشده....

۲. مرگ لاله که دختر صاحبخونه و قوم و خویش دور شهریار هم هست در سریال خیلی عجیب و غیر واقعیه...

در ابتدای دیوان قدیمی استاد آورده شده که لاله حتی تا اون شب جدایی شهریار و ثریا زنده بوده و اون شب که شهریار تا صبح بیدار بوده و می‌لرزیده لاله براش چراغ روشن می افروخته و بخاری علم می‌کرده!

اون شعر بیداد رفت لاله بر باد رفته را هم بعدها در ایام کهنسالی شهریار سروده نه بلافاصله بعد از مرگ دور از واقعیتش در سریال!

۳. در اینکه ثریا دو بار به شهریار مراجعه کرده باشه (یکبار در جوانی و یکبار در میانسالی) و هر دو بار هم چنان بیرحمانه ریجکت شده باشه خیلی شک دارم...

یعنی تا اونجایی که اطلاع دارم یکبار اومده اونم در بستر بیماری شهریار در پیری و اون شعر معروف آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا.... اونموقع سروده شده...

۴. شهریار بعدها از سر ناچاری ازدواج می‌کنه با نوه عمه ش!

که شواهد حاکی از اینه که اصلا و ابدا هم اینقدر که در سریال نشون داده شده عاشق و دلباخته زنش نبوده که هی تو خونه پشت سرش راه بیفته و شعر بخونه!

 خودش در شعر (سویله گوروم ۵۰ یاشین نه نسبتی ۳۰ یاشا!!! (اسم دقیقشو نمی‌دونم !!)) به این مساله اشاره داره...

۵. بماند سوتیهای عظیمی که راجع به زندگی ملک الشعرا و عارف قزوینیه...

خلاصه که اینا مونده بود رو دلم باید می‌گفتم!

اون عکسی رو هم که دلم می‌خواست نتونستم آپلود کنم!!! ناچارا اینو داشته باشین...

                             

پ.ن: سن یاریمین قاصدیسن! اگلش سنه چای دمیشم!!!!  

کاملا بی ربط : راستی تئاتر غولتشن ها رو حتما برید. معرکه ست!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :