من و رویاهای خوش بربادرفته....

احساس رقابت،احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به یک پرنده تیر بیاندازند...

 

من از آنکه دو انگشت بر او باشد، انگشت برمی دارم.

 

رقیب یک آزمایشگر حقیر بیش نیست!

 

 بگذار آنچه از دست رفتنی ست،از دست برود.

 

دروازه های هر امکان انتخاب را محدود کرده است...

 

 بسا که خواستن از تمام امکانات گدایی کند.

 

 اما من آن را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد...

 

 افسوس عزیزم که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد!

 

 پوسیدگی برهرآنچه پنهان شده است،دست می یابد و افسوس به جای می ماند...

 

 دلم می خواهد سخت و باصدا گریه کنم!

 

 بخواب هلیا! تنها خواب تو را به آنچه از دست رفته است ، به من و به رویاهای خوش

 

 برباد رفته پیوند می دهد...بخواب!

 

 دیگر هیچکس نیمه شبها بیدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت:

 

 بیداری هلیا؟!...

 

من دیگر زیر بارانهای تند فروردین و بادهای آذری ننشسته ام که بیایی!

 

 من دیگر نیستم تا به جانب تو بازگردم و با لبخند که دریچه ای ست به سوی فضای

نیلی دوست داشتن، شب را از دیدگان تو بیابم،نیستم تا که بگویم: .......

 

 

                                   باردیگر شهری که دوست می‌داشتم- نادر ابراهیمی

 

------------------------------------------------------------------------------

 

 

پ.ن١: انگشت برداشتم....

 

 

پ.ن٢: کاش بدونیم کاش یادمون نره...که به خدا روزهای خوش عمر بسیار کوتاهند....

در مقایسه با شبهای بی پایان اندوه و حسرت ....به خدااااااا...

 

قدر بدانیم لحظات خوشمون رو......فردا شاید شب باشد به جای روز...

 

 

 

پ.ن٣: این کتابو ندارم اینجا....یه چیزایی یادمه...می‌بخشید اگه....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :