امروز من...

" ای بت چین ای بت چین ای بت چین ای صنم..."

هوا داره تاریک میشه ...

تو این طبقه و طبقه بالا و پایینتر بعید می‌دونم موجود زنده ای باشه هنوز...

نگهبان دانشکده ۵ دقیقه پیش اومد درزد: نمیری خانوم مهندس؟

و وقتی گفتم تا ١٠ می‌مونم یه سری تکون داد و رفت...

لابد فکر کرده منم یکی از این کاردرستای دانشکده م که تو لب زندگی می‌کنن..

خبر از اوضاع بسیار بسامان زندگی من در این روزا نداره که از حداقل امکانات محرومم!

نمی‌دونه که به خاطر چی فردا شب نمی‌تونم برم تولد...

نمی‌دونه که تازه پس فردا دکتر قراره یه نگاهی بهم بندازه و بگه: همین؟

 شما چیکار داری می‌کنی پس؟

"وااااای به حال دل شیدا دل شیدای من..."

میگن تز مثل بچه آدم می‌مونه..آدم از صفر شروعش می‌کنه و بزرگش می‌کنه و تحویلش

 میده...!!!

به خداااااااااگه یه روز بچه من بخواد از این ارور قرمزا بده همونجا یکی می‌زنم دم

گوشش! پدرم دراومد...

ولی نمیشه زد تو گوش متلب...مجبورم با ناز و نوازش 100باره مرورش کنم ببینم چیه

دردش...والا اگه سپهر بودنیشخند 

تو ساکت...!!!بچه عزیزه تربیتش از خودش عزیزتر...!زبان

"من از تو دوری نه ....توانم دگر...از تو صبوری نه...توانم دگر عزیییییییز دلم!!!"

پ.ن1: ترانه بعدی اینه: سپیده دم اوومد و رقت رفتن...نیشخند

پ.ن2: به نظرتون چی میشه آخرش؟ زندگیمو میگم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :