نو بهارست در آن کوش که خوشدل باشی

اول از همه عیدتون مبارک.

 

امسال وقتی لحظات آخرسال سرسفره هفت سین داشتم واسه خودم تو یه گوشه ای از دلم راز و نیاز می کردم ، تو همون لحظاتی که کل سال 84مثل یه فیلم از جلوی چشام رد می شد، از خودم می پرسیدم که اگه الان مطمئن باشم که هر چی از خدا بخوام بهم میده ؛ چی ازش میخوام؟؟؟ و آخرش مثل همیشه به این نتیجه رسیدم که هیچی جز دوام همه اینایی که دارم.......و بعدش کلی به خودم خندیدم.....!

یاد اون حرف مهشید افتادم که جلوی دانشگاه تربیت مدرس زد:

 چقد توقعت کمه..!

به هرحال سال85 شروع شد و من برای چند لحظه از محضر خودم مرخص شدم...!!!!

بعدشم که دیگه نوشتن نداره. همه اون اتفاقاتی که از نوروزهای بچگی هنوزهر سال داره تکرار میشه.....رفتن و اومدن و لبخند زدن و شیرینی خوردن و......

وامسال تلاش من برای کمتر خوابیدن و هنوز هم عطسه ها ی دیوانه کننده و صدای تودماغی من که گویا تابع ثابتی از زمان و مکان و فصل است که حتی بهار

را هم درهم می کوبد...

و خوابهای عجیبم. این روزها گاهی کسانی را در خواب می بینم که شاید گاهی در بیداری فقط نامشان را شنیده ام. از اونجایی که من همیشه خوابهایم را منشا گرفته از افکار روز مره ام می دانم، گاهی بعد از بیدار شدن چنان گیج می شوم که.....

 

خواب می بینم با کسانی بسیار نزدیکم که در عمرم 1 دقیقه هم به آنها فکرنکرده ام

و کسانی دوراز من ایستاده اند که.....

این مساله به ظاهر کم اهمیت داشت اذیتم می کرد، باید می نوشتم.

 

                            سال نو مبارک

 

 

             

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :