مرگ تدریجی یک رویا...

بعضی از رویاها مثل ظرف بلوری می‌مونن که ترک وحشتناکی برداشته باشه...

می‌دونی که دیگه اون ظرف واسه تو ظرف نمیشه. نه استفاده داره نه روت میشه

بذاریش جلوی چشم مردم...ولی اصلا دلت نمیاد راهی سطل آشغالش کنی...

آخه اون روزایی که هیچی پول نداشتی هر روز از پشت ویترین تماشاش می‌کردی.

 آخه تومن تومن پولاتو ریختی تو قلک...آخه یه روز با شوووووق قلکو شکستی و رفتی

 خریدیش و تو راه برگشت داشتی پرواز می‌کردی...

ممکنه الان انقدر پول داشته باشی که اصلا یادت نباشه یه روز قلک داشتی...

ممکنه الان "صدمرتبه از اون قشنگتر"شو داشته باشی...اما....

رویا هم با خون دل میاد میشینه رو دل آدم...آدمای بی رویا کم نیستند...

رویایی که تکونت بده..رویایی که با زندگی آشتیت بده سخت بدست میاد. همون که

گفتم با خون دل...

من همیشه میگم انجام دادن بعضی از کارا مثل گذاشتن پا روی سنگ رودخونه س...

اصلا نمی‌دونی چی میشه...ولی شایدم قدت به عمق رودخونه برسه!

اگر هم نه که ممکنه غرق نشی و زنده بمونی هنوز...

ولی اگه تو یه رودخونه کم عمق غرق بشی ممکنه نتونی خودتو ببخشی!!!

ولی باید بپذیری که تاریخ مصرف داره رویا هم...

بی انصاف نباش! اون رویا یه روزگاری تو رو از مرگ نجات داده حالا دیگه نوازش لاشه ش

دردی از تو دوا نمی‌کنه...

------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: من دارم میرم...

من 3شنبه تهران نیستم حنا جونم که بیام استقبالت! جای منو بقیه خالی می‌کنن!

آخه سارا الان چه وقت اهواز رفتن بود؟سوال  نمیگی بعدا من شاید نتونم بیام تگزاس

دیدنت؟بغل

متینه خانوم اگه قبل از رفتنت نتونم ببینمت چی؟دل شکسته

تو کجایی غنچه؟ اس ام اس می‌زنم جواب نمیدی!!! یعنی تو رو هم نمی‌بینم قبل از

رفتن؟ناراحت

مهندس بهرام ولی هست تا من برگردم...

خداحافظی عجب کار ساده ای بود و من خبر نداشتم!

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :