یادی از یک سفر...

 

 چند وقت پیشا که بعد از مدتها رفته بودم سراغ کامپیوترم یه فایلی تو فولدر یادداشتهام پیدا کردم که نمی دونم چرا پستش نکرده بودم همونموقعها..

علی ایحال با توجه به اینکه چند وقت پیشا هم یکی از دوستان راجع به سفر به چین و هنگ کنگ  از من سوالاتی پرسید، دیدم بد نیست این پستو بذارم که برای خودمم بسیار خاطره ناکه...

*****************************************

1شنبه بعد از امتحان باز دویدم رفتم سفارت. 15 ساعت تا پروازم وقت داشتم ولی هنوز ویزا نداشتم. ولی مطمئن بودم که میرم...

خلاصه اونروز 2 بعد از ظهر طی معجزه ای مهر ویزا رو رو پاسپورت خوشگلم دیدم...همونجا به خیلیاتون اس ام اس زدم که " ممنون بچه ها به خاطرانرژیای مثبتتون"  ولی فقط جواب یه نفر یادمه که کسی جز عمو صراف نبود:

انرژی مثبت بخوره تو سرت. شیرینی منو کی میدی؟؟؟ <%2پوستر به دوش تو فرودگاه از عموم خداحافظی کردم و رفتم تو بلافاصله مورد عنایت خواهری مهرورز از پرسنل فرودگاه امام خمینی قرار گرفتم که بی هیچ مقدمه ای گفت: روسریتو بکش جلو! بلیطتو پاره می کنما! بعد که من روسریمو کشیدم جلو با حالتی فریادگونه پرسید: تنهایی دوبی میری چیکار؟ جوری که من حس کردم حتما اگه آدم بره دوبی حتما می خورنش!

تو هواپیما که نشستم تازه وقت کردم بعد از یک ماه دوندگی با خودم خلوت کنم و پراسس کنم که کجا دارم میرم. ولی اولش یه ایول به خودم گفتم و یه لبخند رضایت! چون واقعا تنهایی 1000 تا مانع رد کرده بودم تا به اینجا برسم!تشویق

 هنوز هواپیما اوج نگرفته بود که برگشتم دور و برمو نگاه کنم که دیدم بلههههههه! تا جایی که چشم کار می کرد فقط من بودم که هنوز روسری سرم بود....اینهمه خانوم جوون دوبی میرفتن چیکار؟

 خلاصه که همه چیز برای من جالب بود. مخصوصا اون 3-2 ساعتی که تو فرودگاه دوبی بودم به دلایلی فکر می کردم که همه دارن منو نگاه می کنن!!! نیشخند

تو هواپیمای هنگ کنگ که نشستم با خودم گفتم ایول حالا این 8 ساعت پروازو با بغل دستیم انگلیسی حرف می زنم که تمرین کنم واسه اونجا...تو اون پرواز 400 نفری فقط 2 نفر ایرانی بودن که اون آقای دیگه هم کنارم نشست..خیلی جالب بود واسه هر دو تامون. آقایی حدود 50ساله. مدیر عامل یکی از شرکتای خفن در تهران. 37 امین سفر خارجیش بود ولی تا حالا چین و هنگ کنگ نرفته بود. می گفت اونورا فقط 3 بار ژاپن رفتم 1 بارم کره... عینک

خلاصه که نه تنها انگلیسی حرف نزدیم که به من می گفت کمی هم ترکی بلدم با من ترکی حرف بزن ببینم یادم مونده یا نه! ولی کلا چون تجربه سفر خارجی زیاد داشت صحبت کردن باهاش برامجالب بود. هنوزم باهاش در ارتباطم.

بلاخره اونجا که رسیدیم ساعت10:30 شب بود به وقت محلی...نهایتا نزدیک نیمه شب بود که از اون آقای مهندس خداحافظی کردم و تاکسی گرفتم به مقصد دانشگاه محل کنفرانس. اولش که آدرسو به راننده گفتم یه ok گفت و سوار شدم می دونستم که تا مقصد حدود 35 کیلومتر راهه و من حدود30 دلار آمریکا باید بپردازم.

بزرگراههای خلوت رو با آسمانخراشهای زیبایی که در فیلمهای جکی چان میتونین بینین یکی یکی پشت سر میذاشتیم و من هیجان زده بودم ولی نمی ترسیدم.(ولی الان مثلا اگه 10 شب بخوام ازجلوی پارک دانشجو رد شم قالب تهی می کنم!!!) فقط وقتی که راننده با اعتماد بنفس بسیار شروع کرد با من چینی حرف زدن یه کم ترسیدم. اصلا انگلیسی بلد نبود. ناراحت

بلاخره بعد از کمی گم شدن، رسیدم به کمپوس زیبای محل اقامت! استقبال گرم واینا. راهنماییم کردندبه اتاقم..گفتن که هم اتاقیم قبلا اونجا ساکن شده. با خجالت در زدم .

یه دختر چینی با لبخندی خواب آلود درو باز کرد و من خیلی معذرت خواهی کردم از اینکه بیدارش کردم.اسممو بهش گفتم و اینکه از ایران اومدم. اونم گفت که از پکن اومده و اسمشو 4 بار گفت و من یاد نگرفتم. آخرش گفت که سوزان صدام کن....و خوابید. منم بسیار خسته بودم. یه زنگ به خونه زدم و کفشامو درآوردم تلپ افتادم رو تخت....

صبح سوزان بیدارم کرد.."میناااااااا ویک آپ..!" دیرمون شده بود.بدو رفتیم برای صبحانه و سالن کنفرانس.

سوزان همه جا منو به دوستاش معرفی می کرد. منم نهایت تلاشمو می کردم که ایرانی خوبی باشم...

یه سالن کنفرانس بود شبیه اتاق شورای دانشکده خودمون ولی بسیار شیکتر.چند تا پروفسور سخنرانی داشتن. یه کم که گوش کردیم سوزان شروع کرد کم کم با من در گوشی صحبت کردن...از من راجع به دانشگاه و رشته م می پرسید و صمیمانه جواب سوالای منو میداد. تو اون سالن حدود 40نفر پروفسور و دانشجوی  Phdنشسته بودن و من تنها دانشجوی Msc بودم...همه هم جز ما سر تاپاگوش بودن. فقط من و سوزان پچ پچ می کردیم. بلاخره ایرانی بودم دیگه.....چشمک

یه پروفسوری اومد سخنرانی کنه که سوزان ساکت شد و زد به بازوم و گفت که این آقا استاد راهنمای بی افشه. بی افشم الان برای یه دوره چند ماهه رفته دانشگاه دلفت هلند  که من گفتم ونوس جون منم اونجا درس می خونه و باز کلی سر صحبت باز شد...

بعد سوزان پرسید : دو یو هو بی اف؟ و من لبخند شرمگینی زدم و هیچی نگفتم. خجالت

گفت تو چاینا حتی دخترای خیلی زشت هم بی اف دارن.تو که نایسی..آیلشت بدون ماسکرا خیلی بلکه.. .

فیست خیلی کاینده. اسمایلت هم خیلی وارمه... از خود راضیبی اف نداری؟

می خواستم بگم:" ما ایرانیا راستش زیاد دوس نداریم در مورد مسائل خصوصیمون با اجنبی ها حرف بزنیم.

 ولی تو مملکت ما هم دخترای خیلی زشت بی اف دارن.و دخترای نایسی مثل من هم از اونجایی که مطمئنن که دریمز کینگشون یه روزی دیر یا زود سوار بر وایت هرس خواهد اومد! فسیلیتیهای ترنزینتی مثل بی اف می اف! رو فداکارانه به دختران فوق الذکر واگذار می کنند. در ضمن این فسیلیتیها کوالیتی چندانی هم ندارن..."

ولی نگفتم.

سوزان انقدر به من نزدیک شده بود که شبا وقتی خسته و داغون موقع خواب می رسیدیم کمپوس یکی دو ساعت تو تختمون با هم درددل می کردیم. برام از بی افش می گفت. تقریبا به هیچی اعتقاد نداشت.

نه خدایی نه کسی.

 اکثر چینی ها کلا دین ندارن....ولی هم سوزان و هم بقیه چند نفری که در اون 6-5 روز من باشون حرف زدم. به نظر انسانهای بسیار درست و صادقی بودند. 

یه روز که با هم رفته بودیم شاپینگ، سوزان با هیجان فروشگاههای بزرگی مثل نمایندگیهای بوسینی و نایک و اسپریت رو نشون من می داد. یه بار بهم گفت: بوسینی مارک خیلی خوبی برای تیشرتهای مردونه ست.. بعد چشمکی زد و گفت: نمی خوای برای بی افت بخری؟چشمک

وقتی بهش گفتم: ساده ای!!! ما تو ایران بیشتر از اینجا بوسینی داریم...جوراب نایک وبوسینی هم تو پیاده روهای خیابون ولیعصرمون می فروشن!!! خیلی تعجب کرد...تعجب

خلاصه که من برای ابوی و اخوی تیشرت بوسینی اریجینال خریدم و...

یه جا داشتم واسه خودم عطرمی خریدم و یکی از پسرای همراهمون پرسید مگه پرفیوم بای ریلیجن شما فربیدن نیس؟

 (البته قبلشم پرسیده بود مگه حجاب تو دین شما کامپلسری نیست؟) خوب سخت بود جواب دادن به سوالهایی از این دست.

سکوت منو که دید خودش جواب داد که: آی نو..ایت ایز.بات یو دونت کر..

مساله ای که واقعا باهاش مشکل داشتم شباهت بسیار زیاد چینیا بهم دیگه بود. البته خودشون به شدت این مساله رو تکذیب می کنن! مخصوصا آقایون. به غیر از چند نفر اروپایی و یه آقای آمریکایی و من، بقیه همه اهل چین و ژاپن و کره و تایوان و تایپه و خود هنگ کنگ بودن و من خیلی تابلو بودم و تقریبا با همه اون 40-30 نفر در حد معرفی خودمون صحبت کرده بودم. مثلا یکی از اون سر میز صبحانه داد میزد: های مینا!!! گود مرنینگ.

 کلی فکر می کردم خدایا؟ این کدوم بود؟ اونی که کلی اومد پای پوسترم ازم سوال پرسید؟ یا اونی که می گفت از حالا به بعد جز علی دایی یه ایرانی دیگه هم می شناسم!!! یا اون همکلاسی سوزان که دیشب سر میز شام با مابود؟؟؟متفکر ولی الان که عکسا رو نگاه می کنم کاملا یادم میاد که کدومشون کی بود.

اسما هم که همه تو مایه های چینگ چانگ چونگ و لی لو (این واقعا اسم یه دختری بود که کنار من پوستر داشت).

اکثرا هم برخوردهای خیلی خوبی داشتند ولی فکر می کردند که ایرانیا عربن!!! همه هم معمولا از علی دایی می پرسیدن و یکی دو نفر هم نظرمو راجع به رئیس جمهور محبوب پرسیدن...سبز

هنگ کنگ کشور بی نهایت زیباییه. خیلی زیبا... CUHK هم دانشگاهی فوق العاده چشم نواز و زیبا بود.

بعدا که فهمیدم در رنکینگ 2007 رتبه 50 رو داره بین دانشگاهای جهان با خودم گفتم قطعا فیزیک و محیط این دانشگاه نقش چشمگیری در این رتبه بندی داشته. یه بهشت واقعی بود. خیلیاتون عکسامو دیدین.

این دو تا عکس هم با رعایت موازین اسلامی از سطح دانشگاه:

        

 

ولی همه اینا به کنار! اگه کسی ازم فقط یه راهنمایی درمورد سفر به این کشور بخواد فقط بهش میگم که اگه علاقه ای به خوردن سگ و گربه و مار و سوسک و ...نداره حتما کنسرو ببره با خودش والا من بودم که 5 روز با ژله و پرتقال و هندونه و... زنده موندم!!!

خلاصه که هفته اول 25 سالگیم فول آو تجربه های بسیار جالب و زیبا بود. با سوزان هنوز در ارتباطم. هفته پیش میل زده بود که اکتبر داره برای یه دوره 6 ماهه میره شیکاگو که جواب دادم: من اونورا آشنا زیاد دارم. کاری داشتی بگو سفارشتو بکنم!!!

پ.ن1: پست قبلی رو خیلی دوست داشتم. بهترین پستم بود در طول عمر وبلاگ نویسیم.  ولی بنا به ملاحظاتی ورش داشتم.

پ.ن2: بدون من خوش می گذره؟ سوال

 


,   
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :