....pEt nEEdeD

 

خوب می شناسمش.

آدم افسرده ای نیست ولی بدجوری شکسته...همینجوری یکریز دو سه ساعت اشک می ریزه و منم خوب می دونم که حق ندارم با کلمات کلیشه ای دلداریش بدم.

چون من اون نیستم.

میگه: "الان به این نتیجه رسیدم که کاش بتونم فقط به داشتن یه حیوون خونگی قناعت کنم...

یه موجودی که با خیال راحت بهش محبت کنم. از ته دل محبت کنم. نترسم از اینکه پر رو بشه. لازم نباشه عشق و محبتم رو پیمونه کنم تا بعدا نزنم تو سر خودم که چرا بی حساب و کتاب نثارش کردی ابله نابخرد؟

 

نترسم از اینکه اگه زیاد تحویلش بگیرم فکر کنه من لابد کور و کچلم یا نقص عضوی چیزی دارم!!!

 

نترسم از اینکه اگه زیاد ناز و نوازشش کنم دمشو بذاره رو کولش و بره.

 

موجودی که انقدر اعتماد بنفس داشته باشه که خودشو لایق این محبت بی ریا بدونه...

 

 

انقدر شعور داشته باشه که بفهمه:" دوسش دارم. فقط همین...""

 

 

پ.ن: هه...قهر

 

   

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :