حوصله کن ری را...خواهیم رفت....

خشی من ادم مهاجرت نبودم، هنوز هم نیستم، اما الان یک سوپاپ اطمینان نیاز دارم که آن روزها نداشتم، شک ندارم که هر روزی که بر سنم اضافه می‌شود اگر نروم، نرفتنی‌تر می شوم از این به بعد، اما آن روزها کاملن راضی بودم از این ماندنم و این روزها نیمه راضی، رفیق من می ترسم از فردا که ناراضی باشم و دیگر کندن محال باشد، پس یک راه فرار، یک سوراخ دعا، یک گوشه ای لازم دارم، که وقتی داغی مغزم زد بالا بروم یک ساحلی چیزی که ارشادگر نداشته باشد،

خیلی وقت بود می خواستم در این باب بنویسم. ولی هی با خودم می گفتم گفتن نداره که دیگه...شاید در 2و3 سال اخیر، یعنی از موقعی که یه کم لیسانس گرفتیم همه مون به این قضیه داریم فکر می کنیم. و من شاید با تک تک دوستای رده اولم ساعتها در مورد این مساله حرف زدم. بازم میگم گرچه گفتن نداره که...

من اصلا آدم مهاجرت نبودم.

اصلا هم از اینایی نیستم که فکر کنم که اگه مثلا نرم سالهای باقیمونده جوونیم روآمریکا زندگی کنم به خودم خیانت کردم.

وقتی هم عکسای رنگ وارنگ دوستامو از کنار ایفل و کوههای آلپ و لیبرتی استچیو و ....می بینم واقعا دلم پر نمی زنه برای زندگی در اونجا...

کلا آدم مادی ای هم نیستم که 2000 یورو دلم رو بلرزونه.

ماشالا انقدر هم چشمم به دنیا بازشده!!! که مطمئن باشم که هیچ جای دنیا خبری نیست و این حفره عمیق توی دلم با تغییر شرایط جوی و قاره ای قرار نیست پر بشه..

اطلاعاتم هم در مورد زندگی در دیار باقی نسبتا زیاده به مدد دوستان. هفته ای حداقل 4-3 ساعتم هم به چت کردن با گوتنبرگ و شیکاگو میگذره...دو تا دوست دارم اونجاها که از دیتیل زندگی روزانه هم خبر داریم.

می دونم که وقتی برم دیار باقی آدما احترام بیشتری برام قائل میشن و یحتمل احساس خوبی از این لحاظ خواهم داشت...

همه اینا رو می دونم. دوستای خوبم هم گفتن که همه جوره پشتم هستن.

 

اما کلا، اصلا و ابدا رفتن انتخاب من نیست ولی باید برم.

 بیشتر که بپرسی ممکنه بغض کنم...

این روهم بپذیر مثل دهها نپذیرفتنی دیگر...

پ.ن: یادت باشد دیگرنگوییم فرار مغزها...بگوییم گریز دردناک اندیشه ها. یا به زبان خودمان بی خیال شدن از جدال بی حاصل از درهای بسته و آرام و بی صدا کوله بار خود را بستن و رفتن...

حالا اینا به کنار...

 

وبلاگ کیوان تو دسته بلاگهاییه که هرروز بهشون سرمی زنم. ولی این پستش محشره.

 

 حیفم اومد باهاتون سهیم نشم. حرف دل همه اونایی که مثل من موندن بین موندن و

 

نموندن...ولی باید نمونن...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :