آرزوهای بسیار بزرگ....

 

 «شما هم هنوز در خارجه زندگی می‌کنید؟»

«آری.»

«مطمئناً کار و بارتان خوب است، نه؟»

«برای تامین معاش خیلی کار می‌کنم و بنابراین -بله، کار و بارم خوب است.»

«غالباً به‌یاد شما بوده‌ام.»

«راستی؟»

-این اواخر بارها به‌یادتان بوده‌ام. روزگاری بود که طی آن خاطره آنچه را که به‌ارزشش پی

 نبرده و دور انداخته بودم دور از خود نگه می‌داشتم. اما چون حفظ آن خاطره تناقضی با

وظیفه‌ام نداشت، جایی در قلب خود برای آن باز کرده بودم.»

گفتم: «شما همیشه جای خود را در قلب من داشته‌اید.»

باز در سکوت فرو رفتیم تا اینکه او به‌سخن در آمد: «هیچ فکر نمی‌کردم که هنگام

خداحافظی از این محل از شما هم خداحافظی می‌کنم. از این امر بسیار خوشحالم.»

«استلا، از جدایی مجدد خوشحالی؟ برای من که جدایی بسیار دردناک است. برای من

یکی، خاطره‌ی آخرین جداییمان همیشه غم‌انگیز و دردناک بوده و هست.»

استلا با لحنی بسیار جدی پاسخ داد: «اما در آخرین وداع به‌من گفتید خدا بهمراه، خدا

 از سر تقصیرت درگذرد! اگر این جملات را آنوقت توانستید بگویید حالا هم در تکرارشان

تردیدی به‌خود راه نخواهید داد، آنهم حالا که رنج و عذاب از هر تعلیم و آموزشی قوی‌تر و

مؤثرتر بوده و به‌من آموخته است که احساسات درونی شما را درک کنم. خم شده و

شکسته گشته‌ام، اما امیدوارم که شکل بهتری به‌خود گرفته باشم. همانگونه که به‌من

 توجه و خوبی می‌کردید، حالا هم بکنید و به‌من اطمینان بدهید که باهم دوست هستیم

از روی نیمکت برخاست، برخاستم و به‌رویش خم شدم و گفتم:

 «با هم دوست هستیم.» ............................................................................................................

         آرزوهای بزرگ- چارلز دیکنز

 پ.ن ١: دلم یه کتاب می‌خواد که دلم بخواد بخونمش....داره کسی چیزی؟

پ.ن٢: یه سلام از نزدیک...اومدم یه ٧٠-۶٠ ساعتی بمونم تو پایتخت....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :