نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم....

کتاب "شاهزاده خانم سعودی" رو اگه خونده باشین یه جاییش یه مطلبی تو این

مایه‌ها هست که : "عربها معتقدند که نباید شادی را زیاد اظهار کرد...وقتی زیاد

خوشحالی مواظب باش شیاطین صداتو نشنون...چون میان شادیتو میدزدن میبرن.."

یه جایی تو آتش بدون دود هم هست که: "ترکمن با لباس نو چارق نو نمی‌پوشد.

که یعنی من خیلی روبراهم!!! شگون ندارد. بدبختی می‌آورد...".............

این چیزا دلیل علمی هم داره ظاهرا...یه بارم یه جایی خوندم که وقتی شادی و

خوشحالیت رو پیش برخی افراد اظهار می‌کنی ممکنه ناخودآگاه میدان مغزی منفی اونها

 رو میدان مثبتت اثر بذاره و....حالت گرفته بشه اساسی....هممون تجربه کردیم..نه؟چشمک

بیشتر نمی‌دونم....

..........................................................

هنوز به کسی نگفتم.نه که بترسم ...

حوصله ش نیست. حسش نیست. حالش نیست...

از هیچی نمی‌ترسم...فقط دیگه به شادی اعتماد ندارم.....

           

پ.ن١: یکی از ویژگیهای مشترک همه ما آدمهای معمولی اینست که:

"هربار فکر می‌کنیم این بار فرق می‌کند...."

پ.ن٢: فعلا هیچ عذابی رو بالاتر از این نمی‌بینم که تو لب خسته از وبگردی و با لب

 روزه ،سرتو بذاری رومیز و منتظر تلفن کسی باشی که بهش گفتی تو رو خدا تا

ظهر خبر بده ها...! من منتظرما....! و الان ساعت ۵ باشه....گریهو اون نفر هم اصلا اینجا

رو نخونه که دلت خوش باشه لااقل دفعه بعد حواسش هست...

نمی‌دونم فارسیش چی میشه. ولی ترکیش میشه "آسیلی" بودن....

یعنی معلق بودن.... پس فارسی هم داشته....نیشخند

پ.ن٣: اگه فکر می‌کنین متن چه ربطی به عکس داره خیلی ساده‌این....زبان

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :