شاعر نشدی وگرنه می‌دانستی...

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کاری که کردم کندن اون دو تا کاغذ نارنجی و

صورتی از روی آینه بود...

هر چی فکر می‌کنم می‌بینم بقیه ش دیگه فقط و فقط دست خودمه...

بعد مسیر خونه تا دانشگاه رو دلم می‌خواست پرواز کنم فقط... بس که یه ناحیه‌ای در

قلبم خوشحال بود و صورتی....قلب

بعدش فکر کردم مگه بهشت چقدر می‌تونه مطبوعتر و خواستنی تر از پاییز خیابون

 فلسطین باشه در این هوا...؟چشمک

خلاصه که این بار هم ما را به سخت جانی خود  این گمان نبود....

 

پ.ن: زندگی خیلی عجیبه...خیلی...خیلی ها.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧