سرتو بالابگیر...من تحملم کمه!

پرده اول:

(مدتیه که هفته ای دو روز با پگاه ناهار می‌خورم...)

می پرسه. نمیگم. بغض که می‌کنم می‌فهمه که چی باید بپرسه که جواب بدم. که

مجبور شم جواب بدم.

میگم:" پگاه من اگه روزگاری صاحب یه دختر شدم حتما زنده به گورش می‌کنم"

میگه:"احمقی دیگه. چرا آخه؟ خاله قربونش برهقلب"

میگم:"از سر جاهلیت که نه. بخاطر خودش!!!"

خنده

یه چند ثانیه ای شلیک خنده..همه دارن مارو نگا می‌کنن!

********

پرده دوم:

 می‌گویم: آدمها یا باید خوش شانس باشند یا باید شجاع ...

واضحست که ما باید شجاع باشیم...

چیزی نمی‌گوید.

بعد با خودم فکر می‌کنم شجاعت به چه دردم می‌خورد وقتی که آنقدر خوش شانس

نیستم که بتوانم در کنار آنهایی که دوستشان دارم آنطور که دلم می‌خواهد زندگی کنم!

اصلا انصاف نیست. اینهمه جبر جغرافیایی. اینهمه مرز. اینهمه اجبار.

*****

پرده سوم:

از مزایای آتش سوزی خوابگاه دختران دانشگاه علم وصنعت اینست که دوست جان آدم

میآید و در خانه آدم رحل اقامت می‌افکند تا مدت نامعلومی...

و آدم شبها زود می رود خانه بس که کسی منتظرش است...

ولی این شبها دوست جانم هم می‌گوید:

"اصلا نمی‌فهممت. از چی داری صحبت می‌کنی؟" یا

 "به نظر من زودتر دفاع کن! تا وضعت از این خراب تر نشده!"

ولی دیشب چه بی امان خندیدیم. مثل آن روزها....

****

 پرده چهارم

شوخی ندارم با کسی.

اگه دختر دار شدم احتمالا به خاطر حقوق بشر و این صحبتها نمی‌تونم زنده بگورش کنم.

چون احتمال این که در ایران زندگی کنم ضعیفه.

ولی مجبورم یادش بدم که وقتی همه و همه پشتشو خالی کردن،

 وقتی شدیدا به حمایت نیاز داشت و هرکی بهش رسید فقط و فقط سرزنشش کرد،

فقط گفت "اول و آخرش تقصیر خودته"

"تو همش داری شلوغش می کنی "

و "من کی گفتم؟"

وقتی نزدیک دفاع ارشدش بود و ...

زنده بمونه، تز شو بنویسه، سرکار بره، 1000 تا فرم رو با دقت پرکنه برای رفتن

بزرگ، شبا با صدای خوشحال و ردیف با من که مامانشم حرف بزنه.

باید یادش بدم که زندگی Ctrl+z نداره. حواست باشه. گاهی وقتا آدم از save کردن

پشیمون میشه و گاهی هم از saveنکردن...گریه

(مرز این گاهیا رو امیدوارم تا اون موقع فهمیده باشم!چشمک)

باید یادش بدم هر موجود زنده ای که اومد نشست کنار آدم و دستشو گرفت و ازسر

وکولش بالا رفت لزوما آدم نیست. شاید که گرگ...

باید یادش بدم با گرگها tea Time نذاره...اگه نمی تونه ساکت بمونه و هرچی تو دلشه

میریزه بیرون.

باید یادش بدم "آن کس که دشمن نیست شاید که دوست نباشد"

 

خیالم از بابت سپهر راحته چون آقای خدا از همون اول یه لطف بزرگی بهش کرده و یه

سلسله اعصاب حسی زاید رو براش بلاک کرده !نیشخند

 

*******

پ.ن: با وجود همه اینا، هرگز دلم نخواسته که کاش پسر آفریده می شدم. بی تعارف،

تا حالا هم مردی ندیدم که دلم بخواد جاش باشم.

شاید یه روز دلم بخواد..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧