که کيميای سعادت رفيق بود رفيق...

 

قرار بود اين پست رو شب ۱۳بدر بفرستم که نشد!الان با۶ روز تاخير.......

***************************************************

اين دفعه می خوام يه کم خصوصيتر بنويسم.

دیشب سپیده اومده بود اینجا.

(به قول شهریار اینهم از عمرشبی بود که حالی کردیم!)

بیشتر از ۶ ماه بود که همدیگرو ندیده بودیم....(خودم دارم خجالت می کشم....)

به قولی اگه فرارمغزها کرده بودم  شاید بیشتر همدیگه رو میدیدیم !

 پنج ساله که ما کلا خیلی کم همدیگه رو می بینیم. سالی یکی دو بار..... بقیش دیگه رو دوش sms و تلفنای گاه بگاهمونه. تازه اونم گاهی.....!!!! ولی من که یادم نمی یاد  روزی رو بدون فکر اون گذرونده باشم.

رو این حساب وقتی به هم می رسیم به شدت لازمه که ساعات بسیار طولانی پشت درهای بسته با هم خلوت کنیم و منت عقربه های نامرد ساعتو بکشیم.(آخه نامرد کم داشتیم....!)

هر بار هم کلی رو این مساله بحث می کنیم که ما چرا نمی تونیم بیشتر با هم باشیم؟

دیشب از هر دری حرف زدیم. کل اتفاقایی رو که در ۶ ماه اخیر برامون افتاده بود و نیفتاده بود رو واسه هم گفتیم. انقدر که من الان حس می کنم تازه متولد شدم.

می تونم همه چیزو از نو شروع کنم. اتفاقی که با نو شدن سال اصلا در من رخ نداده بود......

یه چیزی هر دو تامونو آزار میده :از اینکه آدمای جاری زندگی همدیگه رو نمی شناسیم خیلی احساس نا امنی می کنیم !نمی دونم چرا؟

الان دیگه دنیامون کاملا از هم دور و جدا شده و آدمایی رو که باشون در ارتباطیم دیگه مشترک نیستن، یه حسی شبیه به حسادت که نه! ولی یه چیزی تو همین مایه ها بهمون میده......

حالا این مساله رو بی خیال! گر چه مهمه خیلی......

ما از۱۳ سالگی با هم دوستیم و خیلی دوست.

الان چند سالمونه؟(؛ (۱۴ سالمون نشده هنوز!!!) این بار جنس حرفامون عوض شده بود.

یه جور خاصی........ حرفای تازه جدی زدیم . حرفایی که باید زده می شدو ولی تلخ بود.

هنوز البته انقدر از خودمون نا امید نشدم که بگم شاید به نقطه تسلیم داریم می رسیم......(تسلیم یعنی چی؟ )

ولی از خدا می خوام حواسش بهمون باشه خیلی زیاد. 

کاش الان دیشب بود! کلی حرف نزده دارم. خدا می دونه کی دیگه ببینمش.....

چقد حرف زدن با هاش راحت بود.آخه خیلی از حرفارو اصلا لازم نبود بگم.

راستی واقعا چی باعث نزدیکی آدما میشه؟

 طول مدت زمانی که با هم سپری کردن؟ که باعث شده خوب خوب بشناسن همدیگه رو؟ یا اصلا ربطی به شناخت نداره؟

من دوست زیاد دارم.دوست خوب هم کم ندارم. دوست خیلی خوب هم  دارم چند تایی....خودشونم می دونن تک تکشونو چقدر دوست دارم واز ارتباط و حرف زدن باهاشون لذت می برم گاهی.

 ولی می دونم که با کی تا کجا باید رفت. در ارتباط با همشون دیوار و حصار دارم واسه خودم. خب البته بایدم اینطوری باشه.....

ولی سپید اینور دیواره. پیش خودم.

بودن کسایی که گاهی اومدن اینور ولی زياد نموندن.   

                      

...............................................................................................

از پست امشب خوشم اومد. بیشتر از همیشه خودم بودم.

راستی یه چیزی بگم. من عوض شدم. به خدا راست میگم.

سپیده فکر کرد خسته م. ولی من عوض شدم. یه جور دیگه شدم. نمی دو نم چه جوری ولی می دو نم که قویتر شدم. بهتر یا بد تر نمی دونم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :