به تو گفته بودم مرنجان دلم را....

  

ممنونم ازت که گاهی نیستی....

واین گاهی درست وقتی است که خیال می کنم باید باشی.

ممنونم که گاهی مرا یادت می رود...

واین گاهی درست وقتی است که من زیاد به یادت هستم.

ممنونم ازت که درست وقتی هستی که نباید باشی.

ممنونم که افسار می کنی خیالم را و خواستنم را...

ممنونم ازت که درست وقتی که فکر می کنم خب...این شادی تا کی قرار است بماند؟

 "کی"اش را برایم معلوم می کنی...

ممنونم ازت که به یادم می آوری تحسینها و دوست داشتنها،

"فقط تو"ها، "هر چی توبگی"ها،"....ِ من" ها، و.....ها خیلی هاشان باد

هواست...

که یادم می آوری در چه ظرف کوچکی دارم می سنجم خودم را و اندازه

ام را...

که چه کوچکم با تو ودر تو...

که چه می ماند در دستم؟

هیچ...

من را اگر رها کنی، تا آسمان هفتم، تا نزدیک خورشید ، با بالهای

مومی می پرم.

تو، شاید ندانسته، بال و پر مومی ام را می کنی از روی شانه ام....

درررررررررررررررررد دارد. خیلی هم...اما خوب است....

دلم هیچ...بالم را شکسته ای این بار...

بد شکسته ای....

باید منتظر بالهای حقیقی ام بمانم....

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧