این روزهای مینا...

 

اینروزها صبح که می‌شود، یعنی کمی که صبح می‌شود چشم باز می‌کنم و بی آنکه به

ساعت نگاه کنم دوباره خودم را به خواب می سپارم تا خیلی صبح شود...

خیلی صبح شدن را از درجه روشنایی هوا می‌فهمم.

اتاقم در شهر آفتابگردانها هر روز چند رنگ می‌شود.

گاهی درعرض چند ثانیه طیفی از چندین درجه روشنایی از روی بالشم می‌گذرد و

کیفور می‌شوم. ولی در هرکدام از آن کمی صبح ها که چشم باز می‌کنم اولین چیزی

 که به یادم می آید همان چیزی است که به قلبم تبر می‌زند....

 

باز چشم می‌بندم تا بوی چای و نان تازه خانه را پر کند و پدر بیاید با نوازشهایش بیدارم

کند و من با اینکه یکی دو ساعتی است در انتظار این لحظه بوده ام با بغض لبخند بزنم

که چرا نمی‌ گذارید بخوابم؟ 

بعدش صبحانه است و تکه های سیب زرد که بابا با دقت پوست می‌کند...ظرف گردو...

شیر که نمی‌خورم وهمه می‌دانند....

 

اینروزها عصر که می شود منم و چرخ زدن در شهری پر از برگهای خوشرنگ و یک

 آسمان آبی آبی...شهری که هنوز تعداد آپارتمانهایش شمردنی است..

 

اینروزها شب که می‌ شود برای احسان خواجه امیری نامه می‌نویسم و در بلاگم منتشر

می‌کنم  و از او می پرسم که در روز جزا چه جوابی دارد برای آنهمه اشکی که برخی از

جوانان می ریزند با "تو را می سپارم به مینای مهتاب..." و آنهمه رگ ریز سرخ در

چشمانشان؟

 

اینروزها شب که می شود همانجایی نماز می خوانم که در سالهای دبیرستان و

شبهای کنکور...

خدا صد البته همان خداست ...

ولی من هیچگاه هیچگاه هیچگاه اینقدر اینقدر اینقدر دل شکسته و نا شکیبا نبوده ام...

می دانم که همیشه برایم بهترینها را رقم زده...ولی تاب صبوری ندارم گاهی...

هنوز ایمان دارم...حتی هنوز...بغل

ملالی هم نیست جز اندوه بازگشتن به تهران...دروغگو

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : آه