دوست من...

همیشه خدا رو به خاطر داشتن دوستانی بی نهایت خوب شکر می‌کنم...

تعداد دوستان خوب و مورد اعتمادم اصلا کم نیست و تعداد کسایی که منو دوست نامبر

 وان خودشون می‌دونن هم ...کسایی که بزرگترین رنجها و وصف ناپذیرترین شادیها

شونو فقط با من قسمت می‌کنن..من فکر می‌کنم حسی که اونا به من دارن سرمایه

منه..

ولی خودم رو اصلا آدمی اجتماعی نمی دونم با اینکه تقریبا در تمامی جمعهایی که

دعوت میشم شرکت می‌کنم. این حقیقت رو همکلاسیهای دوره کارشناسیم بهتر

می‌دونن.

گاهی در جمعهای دخترانه بوده ام ولی ساعتها ساکت بوده ام. گاه حتی حس کرده ام

 که فرسنگها از آنها دورم و اصلا اینجا چه می‌کنم؟ گاهی هم خیلی تلخ بوده ام...

اما روابط خوب و ارزشمندی که امروز دارم همه در بستر زمان شکل گرفته اند. یعنی من

همه جا خود واقعی ام را نشان داده ام و دوستانی که دارم احتمالا با خود من مشکلی

 ندارند.

رابطه من و فرناز هم دقیقا از موقعی خیلی قویتر شد که فرناز رفت آمریکا...

حتما ٨٠٣٣ ای تایید خواهند کرد که اگه بین دخترای کلاس دو نفر رو بشه کاملا آپوزیت

هم معرفی کرد من و فرناز بودیم....چشمک اون درسخون و ممتاز و دورشته ای بود و من

همیشه سرکلاسها داشتم شعر می‌نوشتم یا نامه های سیمین و جلال می‌ خوندم!

ولی از موقعی که جدا شدیم همدیگه رو کشف کردیم...

در این ٣ سال فرناز در همه فراز و نشیبهای زندگیم بیشتراز هرکس دیگه ای کنارم بوده.

کمتر روزی بوده که ما کمتر از ١ ساعت با هم حرف زده یاشیم. گاهی دیوانه وار منتظر

بودیم که اون یکی بیدار شه و بهم گزارش روزانه بدیم و از هم مشورت بخوایم...

اون روزایی که از شادی در پوست خودم نمی‌گنجیدم و فقط به فرناز می‌تونستم بگم که

"حس می‌کنم بال دارم..."

روزی که اولین زخم زندگی رو خوردم فرناز چند ثانیه بعدش فهمید.

بازم بگین آمریکا دوره!

گوشی به گوشم بود و ساکت ساکت فقط اشک می ریختم. لال شده بودم شاید. ولی

 انگشتام از اون ور داشتن به فرناز می‌گفتن: دیدی چی شد فرناز؟

فرناز بود که هرروز به صورت ویژه حال منو می‌پرسید...

اون روز بارونی که اینجا تو لب نشسته بودم و ایتز اِ رینی نایت این پریس گوش می

دادم و به فرناز گفتم که احساس قدرت عجیبی می‌کنم...و دوتایی باهم به اون روز

خندیدیم...

یا اون شبی که حس می‌کردم همه ماشینهای اتوبان دارن از روی قلبم میگذرن ولی

نمی‌تونم فریاد بزنم... 

ولی کلا زندگی همین بوده...و آقای خدا هم همیشه از اون بالا واسه ما دست تکون

داده...

روزهای زیادی بوده که قصد انجام کاری رو داشتم که فرناز مانعم شده و همیشه هم

حق با اون بوده...

از طرفی من هم گاهی با اون از شیکاگو خارج شدم و بالای کوهی در سینسیناتی کار

 آموزی کردم!!!  منم گاهی از غصه غربتش اشک ریختم و از موفقیتهاش شاد شدم...

منم باهاش برای اوباما کف زدم و شادی کردم!

و حتی در روزای اخیر باهاش چمدون بستم و روز شمردم...

آخرین قرارمون این شده که باهم یه کتاب بنویسم. اگه هم فکر کردین که در حوزه

مهندسی پزشکی و اینا خیلی ساده این!!! محتوای این کتاب در متن چتهامون زاده

شده و حاوی موضوعاتی جدی و واقعی خواهد بود...حتی در مورد اسمش هم به توافق

 رسیدیم. فقط بذارین پای من برسه به سرزمین کفر! نیشخند 

همه اینا رو نوشتم که بگم خیلی خوشحالم که فرناز داره میاد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :