آدم خیلی حقیره...

 

یادمه بچه که بودم گاهی با مامان یا بابا که داشتیم می‌رفتیم جایی همینجوری یه

 سنگریزه پیدا می‌کردم و در طول راه بهش ضربه میزدم و جلو میبردمش...

شاید شما هم تجربه کردین...چشمک

هنوز می‌بینم اون مینا کوچولو رو با چتریای رو پیشونی و دو تا رشته موی خرگوشی..

چرا اینکارو می‌کردم؟

بچه بودم خب؟!!!

می‌خواستم سرم گرم شه؟!!

یا مرض داشتم؟

نمی‌دونم!

معمولا این کار تا جایی ادامه پیدا می‌کرد که یا برسیم به مقصد و یا اینکه چنان ضربه ای

 زده باشم به سنگریزه و جایی رفته باشه که دستم (پام!!!) بهش نرسه و بی خیالش

 بشم..گاهی البته ضربه چنان شدید بود که سنگه برمی‌گشت و محکم می‌خورد به

ساق پام مثلا و آآآآی دردم می‌گرفت.....اووووووووخ...کبود هم می‌شد حتینیشخند

گاهی هم می‌رفت که می‌رفت و دیگه برنمی‌گشت...

ولی این تفریح من بود....

            *********************************************

امروز که وارد دانشگاه شدم جلوی ابوریحان یه سنگی به پام گیر کرد و چند متری با هم

اومدیم...

یاد بچه گیام افتادم...

 

حکایت بعضی از آدما و بعضی از رابطه ها هم تو زندگی آدم اینجوریه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧