....aTuMn clasSifiCatIoN

 

پاییز رو همیشه دوست داشتم...

از پاییزهای کودکی و نوجوانی در خوی سوز سرما و بوی سیب و لکه انار رو لباسم

یادمه با مشقهایی که کنار بخاری می‌نوشتم...

 منظره کوههای پر برف اورین و دبیرستان "مریم مقدس" و شیطنتهایی که از شاگرد اول

 مدرسه بعید بودنیشخند 

سال پیش دانشگاهی و کنکور که در رویای شهر پنجره ها و مهندسی پزشکی امیرکبیر

 گذشت با تستهای سبز و آبی....

پاییز 80 برام شکل پنجره طبقه 5 خوابگاه بسطامی بود رو به کوههایی که هر وقت برفی

می شدند بچه های اتاق ذوق می کردند. یا لیوان چایی که صبحها میذاشتم لب

پنجره تا سرد بشه و  لاله که با من با عجله پله های دانشکده هوافضا رو طی می کرد تا

 برسیم سر کلاس...اون مینا با ابروهای پهن به هم پیوسته و اون مانتوی گشاد سبز

 (خیلیم مد بود اون روزا..خنده)

الان می فهمم که بسطامی خوابگاه خوبی بود و ما هم بهترین دوران اون رو تجربه

کردیم.  اتاق 412 با اون بربری همیشگی روی میز و چای دو غزال سیاه و روتختی قرمز

 من و دیوان حافظ کنار تختم و فال هرشب مریم و نگار...اون تک زنگها و جفت زنگهایی

 که هرکدوم معنی متفاوتی داشتند...اون خنده های از ته دل و اون گریه های الکی که

 هیچ قصه بزرگی پشتش نبود.

پارک ایرانشهر، آب آلبالوی خیابون کارگر، آش نیکو صفت، از تجریش تا راه آهن...

یا اون پاییز اون سال یوسف آباد...اون سر دوراهی...اون تی تایمهای یک نفره و دو نفره و

سه نفره و چهار نفره من...

*****************************************************

ولی بی شک تهران من و پاییز ٨٧ اش رو به یاد سپرده...

از اون  همه بارانها و برگ ریزها که از من نبودند...

از اون همه صدا که صدای جان من نبود..

از اون همه دل گرمی که دلم رو گرم نمی کرد...

از اون همه خیابون و کوچه ای که دردم میاوردند دیگر...

استعداد می خواهد لابد، دنیا رو خنده خنده راه بردن، بی شرف بودن و باز هم مثل یک

بچه پاک و معصوم جلوه کردن، وقتی گیر میفتی دنبال احمقانه ترین راه فرارها بودن،

سیاست بافتن، دروغهای کم خطر گفتن،...

من یادگرفته ام که همه چیز رو با اهمیت ببینم.

من هنوز به وقت نباید روراست هستم و کله خر و لجباز. هنوز همه آنجاها که بقیه با

خنده و شوخی و دروغهای کمرنگ و کوچک خرشان را از پل می گذارند من یک جور

 احمقانه ای سرم را بالا می گیرم و همه ی راست داستانم رو میگذارم کف دست طرف

(سلام عطیهنیشخند

 ******************************************************

من امروز میرم که با پاییز تهران خداحافظی کنم...نمیدونم چرا اصلا برام سخت نیست.

 

یاد اون فیلم "طلاق"میفتم که من دبستانی بودم و تلویزیون یه بعد از ظهر جمعه ای

نشونش داد و مامان و باباهه داشتن طلاق می گرفتن و مامانه لحظه آخر که بچه ش

داشت گریه می کرد یه سیلی محکم زد در گوشش و ازش جداشد...

دیگه بچه هه مامانشو دوس نداشت بعدا دلش واسش تنگ بشه...

تهران و پاییزش هم در سالهای اخیر منو مورد چنان عنایت ویژه ای قرار داده....چشمک

 

 *******************************************************

فکر که می کنم می بینم دنیا خیلی بزرگه و من یک زنم در این دنیا...

زنی که حس می کنه در سالهای اخیر و با عبور پاییزهای اخیر ضرب در دو شده حداقل.

پاییز های پیش رو حتما قشنگ تر خواهند بود...

بی انصافی نکنم. پاییز امسال هم خیلی قشنگ بود. کم نوازشم نکرد گاهی...

علی ایحال...دیدین که من جوجه هامو شمردم ...سو یو دو سو نیشخند

آقای خدا داره کم کم صحنه رو عوض می کنه .

نگفتم دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه؟ زمستون باشکوهی در پیشه...

شب یلدای شیرینی داشته باشین...

 

پ.ن: اگه گذارت این طرفها افتاد، گذرت به کلبه ما افتاد، باز منو صدا بزن.

یه سری به ما بزن..

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧