ماناماناها...

 

آن روز بلیط را جلوی چشمت که خواهش ماندن داشت پاره کردم و

گفتم نمی روم...

 

خوشحال شدی. جشن گرفتیم و من نورهای شب را توی آن جفت

چشم ذوق زده ات می دیدم و حتی انعکاس نور هواپیمارا که از روی پل

گذشت.

 

آن وقت نبود، شاید از خیلی وقت پیشش بود که ماندن زندانم بود و من

آغاز کرده بودم رفتنم را بی صدا .

که رفتن برای ما ناماناها چمدان و مسواک و جوراب بردار نیست.

اسارت بردار نیست این سرگشتگی. این سرگشته.

 

تقصیر تو نبود. گمشده نداشتی که راه بیفتی سنگفرش بشماری.

کوچه ها را سرک بکشی بی آن که بخواهی کسی اسمت را بلد

باشد.

که بروی گذرانی وقت. عابرها را عابری کنی. بگذریشان.

بشینی پای حرفشان . از هوا و آفتاب و درخت بگویی.

از طعم قهوه و چایی و توت. که در آن حرفها چیزکی بیابی.

چیزی که زخم دلت را مرهمی باشد اندکی. رد شوی. هی رد شوی. 

رد شوی...نمی شد خب.نبودی ازآن جنس.

 نمی شد حالیت کرد که رفتن نماندن نیست.

دستت را ول کردن نیست. ورای این حرفهاست جنسش. نوعش.

گفتن ندارد.

 

می شود رفت و ماند هزاران بار و برگشت و نگشت.  

 

کاش می شد بدانی که آن وسوسه گم شدنی که می چرخد دور دلم،

 پروانه وار، پرزورتر از این حرفهاست....

کاش می شد بدانی...

 

پ.ن: از اینجا...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧