لیک از پای و با زنجیر...

 

داشتیم امروز فکر می کردیم که حسین طفلک ما الان کجاست آخه؟

تو انفرادی چطوری روزاشو شب می کنه؟

ردیف و میزون که نیست. می دونم.

اصل حالش چطوره؟

همون سوالایی که خودش از ما می پرسید....

 

گفتیم زنگ بزنیم از مهدی بپرسیم ببینیم چه خبر؟ میشه رفت او ی ن

ملاقات حسین؟

خونه مهدی اینا کسی گوشیو ورنداشت...

بعد رضا زنگ زد. گفت صبح ریختن خونه شون هر 3 تاشونو گرفتن.

اون دو تارو عصری لطف کردن آزاد کردن ولی مهدی رفته اوین....

 

خونه شون تو کوچه روبرویی ماست.

همسایه ایم.

 بوی خوش آزادی حتی تا اینجا نرسیده بود....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧