سنگی بر گوری.....

 من امسال با اینکه نسبت به سالهای قبل در اقیانوسی از وقت غرق

 بودم، نمایشگاه کتاب نرفتم. تو همون ایام یه جایی خوندم که دو تا کتاب

تازه از جلال آل احمد قراره تو نمایشگاه عرضه بشه.

یکی بخش دوم نامه ها، این بار نامه های جلال به سیمین( در دو جلد) و

 

 دومی ( سنگی بر گوری) که برای بار اول چاپ شده .بعد از این همه

 

 سال.....

 

خوب مسلمه که اشتیاق زیادی برای خوندن نامه ها داشتم. پارسال همین

 

موقعها بود که داشتم نامه های سیمین رو می خوندنم وتا یه مدتی همیشه

 

دستم بود. یه گزیده ای از جملاتشو هم اینجا گذاشته بودم.        

                       

ولی این بار به توصیه تنی چند از دوستان، قرار شد که خرید و مطالعه

 

 بخش دوم رو فعلا به تاخیر بندازم!

 

شاید تو این یکی دو ماه بتونم از وقتم استفاده تعیین کننده تری بکنم....!

 

البته همه اینا حرفه.اگه نمایشگاه رفته بودم، همونجا جلوی انتشارات

 

 نیلوفر دین و ایمانمو از کف می دادم و سه سوت 8500 می دادم و

 

 خلاص...!

 

ولی حالا بلاخره...! اما دیگه (سنگی بر گوری) رو اصلا نتونستم بی

 

خیال شم و از یکی از بچه های خوابگاه خواستم که از نمایشگاه برام

 

بخره....

 

قبلا شنیده بودم که این کتاب در وصف مشکلات ناشی از بچه دار نشدن

 

 جلال و سیمینه. 70،80 صفحه بیشتر نبود و تو یکی دو ساعت

 

خوندمش و همونشب دو سه نفر از دور و بریام هم خوندنش.

 

من شخصا خیلی از نقد چیزی نمی دونم و معمولا حوصله نقد خوندن رو

 

هم ندارم ولی این چند جمله رو که اصلا اسمش نقد نیست باید بنویسم.

 

کتاب بیشتر شبیه یه سری یادداشتهای به نظرمن خیلی خصوصی بود که

 

کاش چاپ نمی شد. در گیرایی و جذابیت متنهای جلال که اصلا بحثی

 

نیست ولی ......

 

سارا می گفت که نظرش راجع به جلال کلا عوض شده...!

 

من ولی همچین حسی نداشتم. اما فقط یه بار خوندمش و هیچ تمایلی به

 

دوباره خوندنش نمی بینم.

 

طبق معمول به خودم این اجازه رو میدم که چند تا از جمله هاشو اینجا

 

بذارم.

1. هر آدمی ای سنگی است بر گور پدر خویش

 

2.من تنها رفتم سراغ یک طبیب اتریشی که استاد سیار دانشکده های

 

طب مونیخ و زوریخ و یک ایخ دیگر بود.

 

3.قضا و قدر و سرنوشت و اینها را با همان توجیه علمی ، همه را می

 

 فهمم؛ اما تحملش ساده نیست.عین درسی که نفهمیده ای و ناچار ذهنی

 

نشده است.

 

4. واقعیت این است که هیچ کس پس از من نیست. جاده ای تا لبه

 

پرتگاهی و بعد بریده.

 

5. صبح تا شام زن و شوهر جلوی هم بنشینیم،درست همچو دو آینه، و

 

شاهد فضایی پر از خالی باشیم یا پر از عیب و نقص. آخر یک چیزی

 

باید در این وسط، میان دو آینه باید بدود،  تا بی نهایت تصویر داشته

 

باشیم.

 

6.آن روز سر ناهار ، درست مثل این بود که کارد فرو می دادم و لام

 

تا کام.

 

7. اصلا باید گرفتار بود و دید که آدم به چه راحتی، تن به هر وسوسه

 

 ای می دهد و دنیای ذهنش به هر امایی، چه طور از اساس خراب می شود. عین یک برج کبریتی.

 

8. جوری نبود که بتوانم خودم را رها کنم یا اورا. این بود که بچه را

 

رها کردم.

 

9. راستش حوصله ام سر می رفت.عین دعایی که چهل بار باید

 

خواند.در چنین مواقعی من همیشه وسوسه می شده ام که آخر چرا با سی

 

و هشت بار نشود؟ مگر چه فرقی هست میان این دو عدد؟

 

10. من فقط به گنجشکها علاقه دارم که یک مرتبه حیاط را پر از سرو

 

 صدا می کنند و بعد یک مرتبه معلوم نیست از چه می ترسند و پچ پچ

 

کنان توطئه ای و بعد می پرند.

 

11. مگر می شود مرد بود و 60 سال آزگار با یک زن سر کرد؟

 

12...........................................................................

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :