عروسی در گلستان...

 

کمی باورش سخته که با اون همه برف و بارون و کولاک و هشدار صدا و سیما که ای

مردم جاده هراز و فیروز کوه بستس!!! یه راننده مهربون پیدا شه که آدمو از تبریز ببره

گرگان و تازه خیلی هم حرف گوش کن باشه و دو قدم یه بار یه ترمز بزنه و تو هر شهری

یکی از دوستاتو سوار کنه...نیشخند

 

و صبح زود روز بعد تو بعد از ٢٠ ساعت جاده نوردی و عبور از ۶ استان اونقدر ذوق زده

باشی که چمدونتو تو ماشین جا بذاری...

می دونم که پیدا نمیشن دیگه مردمانی چنین صبور و مهمون نواز که ٣ روز خونشونو با

تمام امکانات ترک کنن و در اختیار مهمانانی چنان آشوبناک چون ما قرار بدن...

 

می دونم. می دونم که دیگه نمیشه که این همه آدم دور هم جمع شیم ...کلاه قرمزی

ببینیم و از ته دل بخندیم..

 و ١٠-١٢ نفربا تموم وجود رفته بودیم که اوقات خوشی رو با هم سپری کنیم و خوشتر

هم سپری شد.

داشتم فکر می کردم که شاید این اولین و آخرین عروسی عمرم باشه که هم عروس و

هم داماد رو با تموم لایه های وجودشون می شناسم....هر ٢ تا از دوستای درجه اولم

هستن.قلب

 

همه مون اولین ١٣ بدر عمرمون رو دور از خونواده هامون سپری کردیم. درجاده

نهارخوران و بوق زنان در معیت یک کمری سفید که گلهای آبی و صورتی و کاریکاتور

عروس و دوماد روش نقاشی شده بود و مردم مات و مبهوت مارو نگاه می کردند و اینکه

 گروه سنی مون چندان به دست اندرکاران برنامه عمو پورنگ نمی خوره...!زبان

 

جای همه دوستان ساکن دیار باقی رو که کم کم داره تعدادشون از ما بیشتر میشه رو

هم خالی کردیم. خیلی خالی...

و رسیدیم تهران...

باز هم ما و تهران و ددلاینها و متروی شلوغ...

 

پ.ن١: اینم گزارش مبسوط حسب الامر! خوبم راستی...ممنونم از دل مهربونت.

 

پ.ن ٢: تصمیم گرفتم تو سال جدید کمتر از واژه "واقعا" استفاده کنم. هیچی واقعی

نیست...

 

پ.ن ٣:لطفا با من حرف نزن...ساکت

خواهش می کنم .   بامن حرف نزن

 هیچوقت...

 

 پ.ن ۴: منم نگرانشونم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸