never start a fight, but always finish it...

خب...

الان دیگه اینجا شده مال خودم...

دیگه پرنده پرنمی زنه...

به یکی دو نفری که آدرس جدید و دادم گفتم که دیگه نمی نویسم

 (دروغ هم نگفتم البته)....

بقیه هم هنوز در بهت مطلقن که چطور دلم اومد ۴ سال از زندگیمو منهدم کنم...

نتیجتا کانتر اینجا به یکباره از ۴٠و۵٠ بازدید روزانه رسید به ١و٢ بازدید که معمولا خودمم

یا یه عده رهگذر...

البته گاهی خودمم ۴و۵ روز یه بار سرنمیزنم...

لذا الان برای خودم می نویسم مطلقا...

بنویسم از این روزا..

بلافاصله بعد از تعطیلات عید رفتم کلینیک آلرژی و کلی تست دادم و کلی قرص و واکسن

گرفتم...بلاخره باید این عطسه ها رو ریشه کن کنم...

تا الانشم ٢۵٠ هزار تومن خرجم شده...ولی می ارزه اگه جواب بده...

خلاصه ١شنبه ها و ۴ شنبه هام روز واکسنه...هر نوبت از هر دو بازوم.باحاله یه جورایی!

روزای زوج گاهی میرم کلاس آیروبیک..خوبه.خیلی خوبه..

جلسات اول کل یه ساعت ورزشو همش فکرم مشغول بود..یعنی یه ثانیه م هم مال

 خودم نبود...

ولی الان همه چی بهتره...

١۶ می امتحان تافل دارم و هنوز یه ثانیه هم نخوندم...عصر که از شرکت میرسم خونه

 خیلی خسته م...البته داشتم این مدت رمان "عقل و احساس" جین آستین رو می

خوندم..جالب بود. خوشم اومد.

ولی آخرش با اینکه اونی که دل ماریان می خواست نشد ولی خوب شد باز...

یعنی میشه آخر قصه منم خوب بشه...؟؟؟

دیگه چه خبر؟

شال صورتی خریدم...

یه عالمه قورمه سبزی پختم ال بای مای سلف و فریز کردم...

یه شب مریم اومد واسم پودینگ درست کرد...

اوضاع خوابم بهتر شده...

دیروز حقوق گرفتم. چسبید....

 

پ.ن: گفتم اصلا مایل نیستم ببینمش..از ته دل گفتم...باورش نمیشد...

بعد از اینکه حرفمو زدم تازه فهمیدم بهترین زمان برای گفتنش بود...

بعد از اون زمستون طاقت فرسا...

خوب کردم...

جنگ رو من شروع نکرده بودم ولی تمومش کردم...

پ.ن ٢: دلم می خواست بهش بگم: اگه نامرد بودن و بی شرف بودن افتخار داره افتخار

کن بهش...

ولی نگفتم...

پ.ن٣: خوبه آدم زندگیشو بتکونه گاهی...

الان خالیم...خالی خالی....

ولی خوبم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸