بی شعوری که منم.... :دی

 

خب با وجود همه علاقه ای که به دوستای مهربونم دارم و با اینکه می دونم اصرارشون

برای رفتن من به این سفر فقط و فقط به خاطر خودمه..اصلا دلم نمی خواد فردا ۴ صبح از

تهران خارج بشم...دیشب اینو به پگاه هم گفتم...

می خوام جمعه تا ظهر بخوابم..بعدش چند تا میل مهمو جواب بدم...بعدشم....

اصلا ولم کن...نمی خوام برم...!

الان احمد پی ام داد...میگه: "چرا نمیای آخه؟ مگه خودت نمی گفتی یه برنامه بزارین از

تهران خارج شیم...چرا دودر می کنی مارو؟ "

بعدش غنچه، بعدش عطیه...همه با نهایت مهربونی بهم میگن که می خوان منم حتما

باشم باهاشون تو این سفر...

احمد میگه: "ببین اینهمه دوستای خوب داری! وبلاگتو که بستی...دیگه حتی نمی

خوای با ما بیای جایی؟ بلاخره که باید حال و هوات عوض شه...می فهممت ها...منم

داشتم از این احوالات! ولی به خاطر خودت و اینهمه دوستایی که نگرانتن باید بجوشی

با بقیه..."

راس میگه. حرفی نداشتم. چه پسر خوبیه.

بهش گفتم که کلا حالم از چن ماه پیش خیلی بهتره...ولی نفهمیدم که کلا در چه حد

می دونه؟

حالا که اینجا رو نمی خونن بذار اعتراف کنم: همکلاسیای لیسانس من یکی از یکی

گل ترن...هم دخترا هم پسرا...گرچه من هیچوقت خیلی با اونا نجوشیدم...زیاد

باهاشون وقت گذروندم...سفر رفتم .....ولی نجوشیدم...نمی دونم چرا...

حتی گاهی سردی نشون دادم...ولی همیشه شرمنده محبتاشون شدم...

چرا اینقد دوسم دارن؟

اون از رامین و بهرام که همیشه میگن اگه بخوام برم اونور هرکاری واسم می کنن.

نگرانم شدن بعد از بستن بلاگم و میل زدن و...

حنانه، فرناز، سارا، متین....

 

عطی میگه اگه با.....بود می رفتی...با ما نمیای فقط!!!!

هیچی نگفتم...توضیحی نداشتم...

چی کار کنم؟ فردا برم باشون شمال؟

 

پ.ن: هرچی میگذره خوشحالترم از اینکه نخواستم ببینمش و حرفاشو بشنوم....

حالم خوبه ولی کاش برم یه جایی که کلا اسمشم به گوشم نخوره...

هنوز انقدر قوی نیستم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : گفت و گفتم