َ...A kInD Of cOnffesSion

 

یک چیزی در من هست که نیاز به بررسی و تحلیل دارد کلا...

و آن اینست که من چه کنم با شهوتی که به خوانده شدن دارم؟نیشخند

 

از تابستون ٨۴ وبلاگ می نویسم و همیشه هم دوست داشتم کسایی که منو

میشناسن بخونن وبمو...تا بیشتر بشناسنم. تا بهشون بگم که من اینجوریم و اینا...

لذت می بردم از پنجره ای که بازکرده بودم..یه طرفه بود خب. من تقریبا نمی فهمیدم

کی میاد و کی میره...اون اوایل همه چی می نوشتم. شادیها و اندوههای برهنه ام رو

پابلیش می کردم...چه اشکالی داشت؟ می خواستم همه بدانند که مثلا من دیشب

شب سختی رو گذرونده ام یا یه پیاده روی دلپذیر داشتم و اینا...

 

فکر می کردم که آدم اگه روز نوشتای آدما رو بخونه خیلی بهتر می تونه بشناسدش تا

اینکه سالها از دور بشناسدش یا حتی نزدیکتر...همکار یا همکلاسی باشه...

دوس داشتم بگم من اینم...اینجوریم...

هر آدمی نیاز به کشف شدن داره...هرکسی دوس داره بقیه اونجوری ببیننش که واقعا

هست...منم دوس داشتم آدمای اطرافم بتونن منو از بقیه متمایز کنن.

 

کم کم خواننده هام زیاد شدن...

تقریبا همه اونایی که منو می شناختن روز نوشته های منو می خوندن...

لذت می بردم وقتی یکی یه جایی یه چیزی درباره خودم بهم میگه که فکر نمی کردم

 بدونه!

چن بارخواسته بودم ببندم این دریچه مو..ولی دلایل بزرگی نداشتم اون موقعها...

بیشتر می خواستم خودمو لوس کنم!

ولی اون روزی که دکمه تغییر آدرسو زدم و به خیال خودم اومدم اینجا قایم شم هیچ

 تردیدی نداشتم.

همه دل شکستگیام، همه اشکهای لیتری مو ربط می دادم به صداقت تمام و کمالی که

هر روز کادو پیچ شده نصب شده بود به جملاتم...

 

خودمو کاملا یاد داده بودم به همه...

همه می دونستن چه جوری می تونن خوشحالم کنن...چه جوری اشکمو در بیارن...

 

انصاف نبود....به قول استاد شهریارما: با چون منی به غیر محبت روا نبود...

 

ولی الان...الان که کم کم داره یادم میره از ایستگاه مترو "شهید نواب صفوی" تا "شهید

بهشتی" چند قطره اشک راهه...

یادم رفته که چه جوری بعد از اون شبای سنگین مثل بنززز میومدم سرکار انگار نه انگار

 که دیشبش سیل داشت تک تک مژه هامو می برد...

حالا که یادم رفته که چطوری می تونستم انقدر قهقهه الکی بزنم که همکارام بگن

ایشاللا همیشه اینقدر شاد باشی...!!!

حالا...

اصلا ولش کن هیچی....

 

من اینجا می نویسم و دلم می خواد افراد کمتری بخونن...و فقط به طور مشخص چند

نفر خاص نخونن...همین...

پ.ن: رفتیم شمال. خوش گذشت ولی له شدیم از خستگی...

کلی خاطره...زیتون پرورده...کلوچه فومن...های های....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸