مارگزیده....

 

شمال که رفته بودیم یه دختره هم تنهای تنها اومده بود با تور ما...اسمش اکرم بود.

صورت مهربون و معقولی داشت. برق خونده بود.

بدون اینکه مزاحمت خاصی ایجاد کنه  کل مسیر رو با ما اومد ...ناهارشم با ما خورد.

بچه ها مخصوصا دخترا بدون اینکه بی احترامی خاصی بهش کنن زیاد هم تحویلش

نمی گرفتن. پسرا هم رفتار معمولی باهاش داشتن.

من ولی هرقدر سعی می کردم نتونستم باهاش سر صحبت رو باز کنم. ضمن اینکه

واسم عجیب بود چرا بچه ها باهاش بیشتر دوس نمیشن...من حال نداشتم خب! اونا

چرا؟

 

بعد یادم افتاد که اگه پارسال این موقع بود...من حتما کلی باهاش دوس میشدم..بهش

 می گفتم احساس غریبی نکن...من اسمم میناست! من ال...من بل...

شماره شو می گرفتم...و حتما کلی نکته تو شخصیتش پیدا می کردم واسه دوس شدن

 باهاش...

 

ولی الان...شکل یه زخم می دیدمش...زخمی که می تونست به من وارد کنه...

می ترسیدم باهام دوست بشه...صمیمی بشه...بگه وااای مینا...آدم به مهربونی و

خوش قلبی تو من ندیدم تا حالا...دوستی مثل تو نداشتم...خدا اگه بخواد به اندازه قلبت

 بهت بده هر شادی و خوشبختی واست کمه...کوچیکه...

 

بعد من هی خودمو کنار بگیرم...ولی درست موقعی که اومدم تو گود و دوستیشو باور

کردم یهو یه خنجر زهر آلود از پشت...

 

اونم جوری که نمیرم...زنده بمونم و چند ماه دست و پا بزنم...چند ماه اول باورم نشه...

بگم لابد خوابم هنوز...دشمنی از دور شاید تیری زده...

ولی دشمن داشتم من مگه؟

وای خدااااایا...خود شیطان بود....چطور نفهمیده بودم....؟

 

این بود که نمی شد با اکرم حرف بزنم...می ترسیدم.

 

*************************************

امروز صبح تو ایستگاه 7 تیر دو تا دختر سوار شدن و تا خود شهید بهشتی که با من

پیاده شدن یکریز حرف زدن: یکیشون که اسمش زهره بود به شدت از یه مساله ای

ناراحت بود و همینجوری داشت اشک می ریخت..اون یکی هی دلداریش میداد و می

گفت که همه چی قراره درس بشه...

بعد یه جایی تو اوج صحبتاشون یهو اشک تو چشاش جمع شد و گفت:

زهره تورو خدا منو ببخش...دیشب که دوباره داشتم فکر میکردم از خودم متنفرشدم...

من باعث شدم تو دلت بشکنه....الهی بمیرم دو شب تا صبح گریه کردی؟ اونوقت من

اینهمه ادعام میشه که دوست خوبیم....تورو خدا منو حلال کن...

زهره فقط با بی حالی گفت: این حرفا چیه...

 

من چند شب تا صبح گریه کرده بودم؟

***************************************

چاره ای نیست جز اینکه فکر کنم این هم PMS ا ی ست که عبور خواهد کرد از من...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸