مثلثات اردیبهشتی...

 

آلفا

اتوبوس داشت تو خیابون "مهیار مهرام" یا همون خیابون مدبر می پیچید و میومد

پایین...هوا خوب بود. باد از پنجره میزد تو صورتم. تنم خسته بود.

آقاهه داشت تو گوشم حرف میزد:

لیسن کرفولی تو اِِ لکچر این ژئولوژی کلس....ولکینوس آر کتگورایزد....سام توکسیک

استیمز...

ولش کن! خسته بودم. از لیسنینگ تستز سوئیچ کردم به آهنگای مورد علاقه م....

اووووو....رسیدم به "رویای آبی" هاتف...چند ماهی می شد که گوش نداده بودم.

همون ترانه ای که پارسال همیشه با سپیده تو آزمایشگاه گوش نمی دادیم چون معتقد

بودیم که برای بستری کردن یک انسان سالم و سر پا کافیه :دی

گوش دادم:

تو رو دوس دداره مث من یا که نه؟

تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟

................

یاد من میفتی هیچوقت یا که نه؟ 

 .............................................................

گوش دادم. اتفاقی نیفتاد توی دلم....هیچ اتفاق بزرگی....حتی از جلوی تالار بزرگ

 کشور هم رد شدم...برگشتم تابلوشو نگاه هم کردم....برعکس همیشه که واسه

 خودم بستنی می خریدم و حواس خودمو پرت می کردم...

بعد همون حوالی یه زوج دیدم و بهشون لبخند زدم و حس کردم احتمالا همدیگه رو واقعا

دوس دارن..کمی تا قسمتی دارم به دنیا اعتماد می کنم باز....

البته بماند که بی انصافیه وقتی که تو تنهایی همه اطرافیانت ابدا تنها نیستن...همه

دوستات و همکارات حتما دیت دارن اینروزا... (;

 

تو هم یادت نره امروز یه شنبه ست و دراورژانس بیمارستان اقبال خانمی مهربان منتظر

توئه که بازوهای تورو مورد عنایت قرار بده :دی

 

بتا

من چاره ای جز آشتی با آقای خدا نداشتم...ولی دلم نمی خواست.

 به خدا دلم نمی خواست   ):

خدا از بچگی تو دلم بزرگ شده بود با من...

چه بابای آسی دارم من! یه بار نشد ازش یه سوال بپرسم با بهترین جمله ها جوابمو

 نده....

مهدکودکی بودم که پرسیدم خدا یعنی چی؟ جواب داد: خدا نوره...

کاملا یادمه که نور لامپو نشونش دادم و گفتم یعنی اونجاست؟

 گفت: نه! یعنی همه جا هست...خیلی بزرگه...

بازم پرسیدم: پس کو؟ چرا نمی بینیمش؟

 گفت: چون ما کوچیکیم...

 

بقیه آموزشهای بابا عملی بود...قیافه ش موقع نماز دیدنی بود همیشه..هنوزم هست!

منم همیشه این گود ریلیشن شیپ بودم با آقای خدا...

تا همین اواخر...

.....................

آشتی سخت بود...خیلی سخت...من خیلی کینه ای ام...می دونم.

هنوزم دلم صاف صاف نشده...ولی چاره ای نداشتم...

به قول ونوس جونم:

 هر جوری فکر می کنم می بینم که به نفعمه که قبول کنم کسی دوسم داره و پشتمه

که زورش از همه دنیا بیشتره...

ولی قبول کن آقای خدا.....دو تا امتحان سختتتتتتتتتتتت...خییییییییلی سخخخخخت

ازم گرفتی پشت سرهم...

هنوز نمی دونم پاس شدم یا نه ولی وقتی "رویای آبی" رو گوش دادم و هیچ اتفاق

 بزرگی توی دلم نیفتاد فهمیدم که یه چیزایی یاد گرفتم.

خودت می دونی البته ها! ولی من جای تو بودم یه جایزه‌ای آب نباتی چیزی می دادم

به این شاگرد خوبم....مدال نخواستیم! :پی

ناسلامتی بابا می گفت تو نوری...همه جا هستی...اگه همه چیو دیدی پس چرا

گذاشتی این جوری بشه؟

اصلا ولش کن! ادامه ندم که بازم دعوامون میشه... :دی

 

تتا

لوزان...بارسلونا...لیژ...لووون....مونیخ ....اصلا خود پاریس...

بابا مگه زوره؟ دلم نمی خواد برم....ولی باید برم. )):

هیچ غلطی هم نمی کنم. نه برای رفتن نه برای نرفتن....

 

گاما

هر چی فکر می کنم می بینم که تو هم داری به من رحم نمی کنی...

ناخواسته س می دونم!

ولی کی تموم میشه این زنجیره؟

 تموم که میشه....

 ما کوچیکیم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸