دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را...

 

دیشب خوابی دیدم که نمی خوام در موردش صحبت کنم.  s-:

نه! حالا بذار یه کم صحبت کنم.

نفهمیدم خوشحال بود یا نه ولی لبخندش خیلی بدجنس بود.

یه سوال ازم پرسید.

جواب ندادم.

چیزی تو ماشینش جا نذاشته بودم که.

جوابم نه بود.

بغض کردم ولی نذاشتم بفهمه.

در یه لحظه حتی خواستم با صدای بلند گریه کنم یا بزنم تو گوشش یا یه حرکت

اگرسیوی تو این مایه‌ها...

ولی نکردم. ارزش نداشت. حوصله نداشتم. چشام حیف بود.

................................................................................................

 از سر تا پاش مال خودت....

با کلی آرزوی خوشبختی که اگه بگم از ته دل دروغ گفتم ولی از میانه‌های دلم...

راس میگم به خدا...

فقط لطف کن پس از پایان یه روز سخت وارد خواب من نشو....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸