تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی...

 

گیرم که بغض بی دلیل که دلیل قطوری دارد البته...

گیرم که اشک بی پایان که مطمئنم پایانش چندان دور نیست...

گیرم که نوستالژ شدن گاه به گاه و حسرت کشنده...

گیرم که فرو رفتن در نقش قربانی مظلوم ماجرا و پرسش از آقای خدا که چرا؟

ولی ته ته ماجرا می دونی چیه؟

تموم شد. رفت. تمامتر هم خواهد شد. می‌دانم.

مطمئنم که کل جریان کائنات منو داره به جاهای خوب می‌بره...

اگه مقاومت بیهوده نکنم.

عمل جراحی هم درد داره...برش داره...زخم داره...ولی اگه عضو معیوب از بدن خارج

نشه ممکنه بمیریم حتی...

خودمو سپردم به تیغ آقای خدا...

دارم اتاق ریکاوری رو هم ترک می‌کنم حتی کم کم....

چقدر همه چی شعار بنظر می‌رسه تا وقتی خودت در متن ماجرا قرار نگیری...

همه چی درسه...تجربه ست...دنیا هم آینه ست...

کل قصه همینه به گمونم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸