مرا به خانه‌ام ببر...

 

خوب فکر که می‌کنم می بینم همه چیز تموم شده.

فقط یه موقعهایی اسم یکی دو نفر رو که می‌شنوم لرزه به اندامم میفته.

رسما می ترسم.

دلم می‌خواد برم برم پشت یه کوه بزرگ مهربون قایم بشم...

یا مث بچگیا که نصفه شبا می رفتم بابامو بیدار می‌کردم که بیا اونجا یه چیزی هست!

یه سایه تاریکی چیزی...

یا خواب بدی دیدم...حیوون عجیب غریبی داشت منو می‌خورد...نگران

بابام با خوشرویی بیدار می‌شد و میومد سرتختم و باحوصله توضیح می‌داد که نه! پشت

پرده هیچی نیست..همه اون چیزایین که تو روشنایی روز هم بودن....

خواب بدت هم تموم شد...خواب بود...الان دوباره بخواب. چشاتو ببند! آفرین دختر خوب!

البته بوسم هم می‌کرد...

الان جنس ترسام فرق داره...کاش اونقدر ساده می‌شد آروم بشم...

کاش هنوز می‌تونستم به کسی بگم چه کابوس بدی دیدم...

کاش کسی بهم قول می‌داد که دیگه اونا نمی‌تونن منو اذیت کنن...

کاش نیازی به قایم شدن نبودددددد....

دلم امنیتی از این جنس می‌خواد...

دیروز چند لحظه مریم و نی نی این حسو بهم دادن...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸