من دختر خیلی نایسی هستم...

 

عیب نداره مینا... می‌گذره...

همش همینو به خودم میگم...

اینو میگم تا نیام اینجا چیز تلخی بنویسم...اینروزا که راس میرم می‌خورم تو دیوار...

چپ میرم می‌خورم تو دیوار...

اصلا رو به دیوار زندگی می‌کنم. مثل مهدی که احتمالا 4 سمتش دیواره اینروزا...

دیشب که رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم کبودیهای بی شمار روی بازوهامو که به

 بهای نفس کشیدن خریدمش نوازش می‌کردم، دیشب که مریم داشت فرندز نگاه

می‌کرد و داشت بلند می‌خندید و من ظرف می‌شستم و آرووووم اشک می‌ریختم

می‌دونستم که از اون شبایی در پیش دارم که خوابیدن سخته...

صبح که با این سردرد لعنتی بیدار شدم اصلا تعجب نکردم...

 

آقای الف اس ام اس زده که: تو دختر خیلی نایسی  هستی... ولی احساس و

مهربونیت شده شمشیری بر علیه خودت... قرار نیست هرکسی که دوسش داری و

دوست داره بمونه باتو... فقط اونی می‌مونه که قدرتو می‌دونه...بقیه بذار برن..

ولی از اون مهمتر اینه که باور کنی قرار هم نیست همه زخم بزنن و تنهات بزارن....فکر

کنم الان فکر می‌کنی اینجوریه نه؟

 

جوابشو ندادم هنوز...نمی‌دونم الان چی فکر می‌کنم...

اصلا نمی‌خوام چیز تلخی بنویسم...

فقط می نویسم که بگذره...

خدایا به من صبر بیشتری بده...بغل

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸