ديشب خوابيدم و خواب ديدم تو آمدی....!

پشت پرده پلکهايم پر از تصوير تو شد.کنارم نشستی ولی حيف که قلک سکوت را نشکستی...

نگاهت می گفت که بی تابيهايم را در می يابی.

گفتم:ممنون که هنوز ياد مرا درسر داری.و با اينکه پاسخ ندادی باز پرسيدم:چقدر از حال و روزم خبر داری؟

افسوس !!!!!!!!هيچ نگفتی. سکوت شايد عزيزترين کلام تو بود....

...............................................................................................

متن بالا از يه دوست خوبه که مدتهاست ازش چيزی نخوندم.يه موقعی يه جايی با هم می نوشتيمُُ  البته من فقط می نوشتم و اون خيلی بزرگتر می نوشت.....

حالا ولی اگه اهل تلويزيون باشی هر شب در (با خبرنگاران)کانال ۳ می تونی از گزارش های نابش لذت ببری.

اون کسی نيست جز کامران نجف زاده عزيز....

اون به من ثابت کرد که ممکنه امروزچند نفر با هم  جايی باشند و يه کارو انجام بدن ولی اين ايمان فرده که بهش ميگه پس فردا کجا باشه....!

..........................................................................................

من هنوز اينجام....بر بلندای سرزمين شک.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :