ای زن که دلی پر از صفا داری...

 

آرزو همکار منه...یه دختر ناز مهربون...

چند سالی از من کوچیکتره...خیلی دوسش دارم....اونم منو خیلی دوس داره.

سر سال نو امسال نیم ساعت بعد از تحویل زنگ سال نو رو بهم تبریک گفت.

آرزو بعد از عید کلا پکره...کاملا هم معلومه چرا. همه می‌دونیم ولی به روش نمیاریم.

امیر داره اذیتش می‌کنه...این دو تا همکلاسین و باهم رابطه عاطفی خاصی دارن. ولی

 جدیدا امیر تصمیم گرفته کم محلی کنه.

امروز سر ناهار اصلا طاقت نداشتم اشکاشو ببینم.

گفتم: به خدا تو حیفی. چرا اصرار داری با کسی بمونی که قدرتو نمی‌دونه؟

فقط اشک ریخت. گفت: می‌دونم دارم اشتباه می‌کنم.

نگرانم براش. می‌ترسم لطافت روحشو از دست بده.

می‌ترسم به این نتیجه برسه که همه مردا گرگن. و از اینهمه عاطفه و مهربونی و

احساسی  که می‌تونه زندگی یه مردو بهشت کنه یه زندون جهنمی بسازه واسه

خودش.

 

حسی که من الان دارم با تمام وجود باهاش مبارزه می‌کنم بعد از چندین مورد ناگواری

که در اطرافم دیدم.

خوشحالم که هنوز لطافت روحمو کاملا!!!از دست ندادم.

گرچه اصلا خوش باور نیستم.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸