سفر که گریه ندارد...

 

رفتم با پگاه و منصور خداحافظی کردم.

فردا صبح دارن میپرن سمت لندن. آمریکای جهانخوار خیلی از دوستامو ازم گرفته ولی

استعمار پیر اولین بارشه.

با این دوتا از سال ٨٠ دوستم. همکلاسی بودیم در دوره لیسانس. بین بچه های کلاس

من بیشترین صمیمیت رو با پگاه داشتم. یکسال هم با هم همخونه بودیم از مهر ٨۵ تا

مهر ٨۶...

امشب که رفتم خداخافظی کنم یاد همه اون خاطره هامون افتادم..اون شبایی که پگاه

با بغض وچشمای بادکرده ازم میپرسید به نظرت آخرش چی میشه؟

منم بهش امید میدادم ولی بعدش عذاب وجدان میگرفتم چون هییییچ امیدی به ازدواج

این دو تا نداشتم با اون موانع غول آسایی که سر راهشون بود.

ولی آقای خدا بزرگ بود.

خدارو شکر که الان این دو تا باهم خوشحال و خوشبختن...و در کنارهم دارن میرن که

دنیارو تجربه کنن.

موقع خداحافظی منصور گفت: ایشاللا تو هم میای اونور زود زود...

چیزی نگفتم. پگاه رو بغل کردم. چند قطره اشک....و اومدم بیرون.

تا میدون کلانتری پیاده رفتم. یه بستنی مگنوم خریدم و خوردم . اشکامو پاک کردم.

هوا تاریک بود.

تاکسی گرفتم و اومدم به سمت خونه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸