...به ضمیمه تعدادی فحش نشنیدنی...

 

یکی دو سه سال پیش یک دوست وبلاگی داشتم که پستهایش را خیلی لایک می

کردم. اسمش بهار بود. بهار دانشجوی شریف بود ولی زیاد می فهمید. یک افسردگی

فیلسوفانه ای داشت که گاهی با ورود آقای عشق جدیدی به زندگیش محو می شد.

بهار یک روز در وبلاگش نوشت: بروید گم شوید، من حوصله هیچکدامتان را ندارم دیگر!

 

و بیش از یک سالست که حوصله اش برنگشته...گاهی فکر می‌کنم شاید او هم مثل

من سر از جای دیگری بر آورده...

 

ایضا یکی دو سه سال پیش من فرند وبلاگ نویس دیگری داشتم که اگر شما منو

میشناسید میدونید کیو میگم واگر نه که دانستن یا تدانستنش کمکی به بالابردن سطح

انرژی شما نمی‌کند...این فرند من یک روز به طور کاملا ویژه به من گفت اون چیزی رو که

بهار به همه گفته بود...

بگذریم. امروز اون پست چند کلمه ایش تکونم داد...

فقط اومدم بگم که گاهی آدم دلش می‌خواهد از این حرفها بزند....

حیف که اینجا محل تردد خانواده است وگرنه حرفهای ناجورتری هم بلدم...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸