شاید هنوزم دیر نیست...

 

صدای قل قل قرمه سبزی در مقیاس انبوه که در مختصات آشپرخونه من میشه دو تا

قابلمه بزرگ پر، ۴ ساعته که موزیک متن امشبمه ولی هنوز جا نیفتاده کامل...

داشتم "من گنجشک نیستم" مصطفی مستور رو می خوندم که رسیدم به یه جاییش

و تلاشم برای گریه کردن ناکام موند...گرچه دچار پی ام اس ملایمی هم هستم که

بماند.شاید تمام سهمیه اشک عمرم را استفاده کرده ام.

 

معنی پاراگراف این بود که: "در دنیا زنان زیادی وجود دارند که من می‌توانم عاشقشان

بشوم و آنها نیز عاشق من...زنانی مثل افسانه...فقط فاجعه اینجاست که گاهی این

افسانه ها را در پارکی سینمایی جایی با شوهرشان می بینم و به این فکر می کنم اگر

 من جای شوهرش بودم چقدر می توانستم خوشبختش کنم..."

مدتها بود این جمله رو نشنیده بودم. به نظرم قدیمها مردان عاشق به زنای مورد علاقه

شون می گفتن که می خوام خوشبختت کنم و فلان و بیسار....آهان.. تو فیلمها هم از

این جملات هست گاهی...

البته لابد الان هم میگن...

امشب که مامان زنگ زد می‌خواستم بگم که بیا منو کلا ببر...ببر شوهرم بده به

هرکسی که هنوز از این حرفا بلده...کسی که دلش بخواد بابای سپهر باشه.

 

ولی نگفتم که هیچ حرف آن یکی آقای خواستگار هم که آمد خیلی صریح و کوتاه گفتم

که مایل به ادامه بحث نیستم.

انی وی! این آقای جدید انقدر مودبه که نمیشه حالشو گرفت...دنبال جمله مناسبی

هستم برای پیچاندن...چون نمیتوانم...نمی شود...

گرچه خاطر من کم تنها نیست و او هم به نظر بی سر و پا نمی رسد.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸