مرا به همه بادهايی بسپار که گذارشان به سمت تو می افتد....

 

روز 5 شنبه وقتي از سرجلسه اون امتحان كذايي! اومدم بيرون،  همونجا دم در دانشكده پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي بي هيچ محاكمه اي خودمو تبرئه كردم و  پرونده مو سپردم به نسيم خنك تپه های ولنجك  بي اينكه حتي از خودم بپرسم كه" چرا سايه اي هم ز آنچه بودي نيستي؟؟؟" .........

 

 مي دونستم كه اون نسيم نمي تونه خيلي دور بره.....و من فقط اگه يه بار ديگه گذارم بيفته اونجا بازم مي بينمش..... مي بينمش؟؟؟؟

 

حتي چند دقيقه بعدش كه بابا زنگ زد چيزي به خاطر نمي آوردم، گرچه دروغ هم بهش نگفتم......

 

نمي دونستم چرا اينقد با خودم مهربون شدم....به هر حال خيلي از خودم ممنونم.

 

وقتي رسيدم، هيچي از خواب وسوسه انگيز تر نبود. بي اينكه بدونم چرا كتاب " فرسودگي " كريستيان بوبن روكه از ماهها پيش به امانت دستم بود گرفتم دستم كه احتمالا ورقي بزنم و زودتر خوابم ببره...

 

ولي نا خود آگاه از اولش شروع كردم و هر لحظه بر هوشياريم اضافه تر شد و تا آخرش رفتم. و من قبل از خوندن اين كتاب "فراتر از بودن " رو شاهكار بوبن  مي دونستم......

 

تمام جملات رو با چشمام بلعيدم و با تمام وجود دلم مي خواست از ابتدا تا انتهاي اين كتاب رو هايلايت كنم. اين چند تا جمله اي رو كه ميارم به سختي

 

انتخاب كردم. بايد كتابو بخونيش....من كه دلايل محكمي براي مهربون بودن با

 

خودم پيدا كردم....

 

. گمان ميكنم كه در زندگي جز شمار محدودي "آري" در اختيار نداريم و پيش

 

از رها كردن آنها بايد با تعداد نامحدودي "نه" حفاظتشان كنيم.

 

. نوشتن به سان يك كولي است كه به فواصل زماني نامنظم نزد من اتراق مي

 

كند و بي خبر مي‌رود. اين حق اوست.

 

اين حق ابتدايي كساني ست كه دوستشان مي دارم كه بي هيچ توضيحي مرا ترك

 

گويند، بي‌آنكه براي رفتنشان دليل آورند، بي‌آنكه در صدد تلطيف آن با دلايلي كه

 

همواره كاذب است، برآيند.

 

از كساني كه دوستشان ميدارم هيچ چيز نمي خواهم . از كساني كه دوستشان

 

مي‌دارم جز اين نمي خواهم كه رها از من باشند و در باره آنچه كه مي‌كنند و

 

آنچه نمي‌كنند، هرگز به من توضيح ندهند و البته از من نيز هرگز چنين چيزي

 

نخواهند. عشق جز با آزادي همپا نمی شود....

 

.آدمهاي كه در مورد همه چيز نظر دارند آدمهايي مضحكند.

 

. بر سر در سه گوش كليساي جامع اوتون(در فرانسه)، تصويري از عدم تقارن هست.

 

 

تصويري كه نشاندهنده صحنه توزين روحهاست. دو كفه ترازو در حال عدم

 

توازن آشكار هستند .بر كفه سمت چپ شياطين با تمامي خشم خويش فشار

مي‌آورند، بي آنكه بتوانند كفه ديگر را از پايين تر ماندن باز دارند. چرا كه اين

 

كفه به سبب لطافت روحي كه در آنست وزن افزون تري دارد.

...................................................................................................................................................................................

 

همين الان كه دوباره كتابو ورق زدم دلم مي خواست 1000 تا جمله ديگه رو هم با خودم بيارم اينجا.....

 

از ترجمه بي نظير "پيروز سيار " هم نميشه سخني به ميان نياورد.

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :