تریلی 18 چرخ...

 

از صبح ۴شنبه یه تریلی ١٨ چرخ اومده پارک کرده رو دلم...

گاهی یه کم دنده عقب می گیره....گاهی با همه چرخاش رو قلبم حرکت می کنه..

من ولی زندگیمو می‌کنم.

 خرید میرم.

 کباب کثیف متبرک به تصویر ١۴ معصوم می‌خورم!!!!

میرم بیمارستان ملاقات خاله مهوش مریم.  

مهمونداری می کنم و آشپزی.

به علی جی زنگ می زنم و آدرس یه حوزه خلوت برای رای دادن رو می پرسم.

رای هم حتی میدم.

ولی تریلیه همونجاست. بعد از ظهر که مهمونام می خوابن رو تختم چنگ به موهای دو

رنگم می زنم و روی بالشم رد مشکی اشکمو نگاه می کنم.

دستمو می ذارم رو قلبم و به خودم قول میدم که تموم میشه...

حتما تموم میشه...

به خدا تموم میشه..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸