مرا کم، ولی همیشه دوست داشته باش...

 

گوشیم داشت نور نارنجی می پراکند و صدای آهنگ تیتراژ سریال مورد علاقه ام...

نگاهی کردم به صفحه گوشی...از اسمی که افتاده بود هیچ تعجب نکردم که هیچ...

حتی تعجب نکردم که من که شبها گوشیمو خاموش می‌کنم...

حتی تعجب نکردم که این روزا که گوشی هیشکی زنگ نمی خوره که...

فقط نگاه کردم که زنگ بخورد و تمام شود...

بعد پتوی آبیم رو دورم پیچیدم و در خوابی شیرین فرو رفتم دوباره...یه لحظه هم فکر

نکردم که چرا مثلا؟

داشتم خواب "م" را می دیدم. خوب بود و خوشحال....

داشتم توی خواب با اون آقا صحبت می کردم و جوابشو نمی دادم که:

"مگه کسی تو زندگیتون هست؟ "

داشتم به متن ای میلی که دیروز به اون خانوم دکتر توی اسپانیا فرستاده بودم فکر می

کردم و به نظامنامه شرکت و به عکس سپهرترین بچه دنیا....

بعد دوباره با صدای اس ام اس بود یا با نورش بیدار شدم و هیچ نفهمیدم که چرا:

"تو را همیشه دوست خواهم داشت...زیاد"

بعد دوباره خوابیدم و هیچ هم فکر نکردم که شبها که گوشی من خاموش است و این

 روزهاحتی گوشیهای روشن هم زنگ نمی خورند و تو هم که کلا....

فقط یادم مانده که هیچ غصه نخوردم که کسی مرا تا همیشه دوست ندارد زیاد ...

جز یکی دونفری که دوستشان ندارم زیاد...

و پتوی آبیم رو دور خودم پیچیدم و شیرین خوبیدم عمیق...

و فهمیدم که اشکهای هفته پیشم قطعا لرزه های پی ام اسی بوده است فقط...

 

پ.ن: خانومه تو اون سریاله می‌گفت: مرا کم ولی همیشه دوست داشته باش...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸