مثلثات خردادی برای فرزندم...

 

آلفا:

اگر عمری باقی بود و مال هم شدیم برایت بیشتر خواهم گفت از روزها و شبهای ملتهب

خرداد ٨٨...

از صبح ٢٣ خرداد ٨٨ که گویی بهت و سکوت ناباورانه ای را بر صورت مردم دوخته بودند

توی ایستگاههای مترو.

از نفرتی که عمیقا پیدا کردم از صدا و سیما. از آقای حیاتی و آقای افشار. بماند کامران

 که رفیقم بود مثلا...

از ملیون ملیون آدم با شعور...از همدلی...از وطن...

خلاصه از کلاه گشادی که بر سرمان رفت و خواهی خواند حتما بعدها در تاریخ ٣٠٠- ۴٠٠

صفحه ای.... از کدام زاویه به خوردت خواهند داد خدا بداند...

فقط بدان که مادرت هم آن روزهای روی صفحه را زیسته است کم و بیش.

 

ولی شاید یادم نماند حال و هوای این روزهای خودم....می‌نویسم که بماند.

کسی نمی داند نتیجه این التهابات چه خواهد بود. ولی موضع من که مشخص...

می‌نویسم شاید نتوانم بعدها بگویم برایت که من آن روزها کرخت تر از این حرفها بودم

 که قدمی با اقیانوس سبز بی نظیر مردم بردارم.

من تاکنون که ۵ روز از آغاز اعتراضات مردمی و راهپیماییهای باشکوه می گذرد هیچ

 مخالفتی از خودم نشان نداده ام...و تقریبا همه دوستانم به موج سبز پیوسته اند...

 

امیرحسین حرف دلم را زده است: "هیچ آرمانی در دنیا به نظرم به اندازه جان یک

 انسان ارزش ندارد"

می دانم که اگر همه آدمها مثل من فکر کنند....اصلا ولش کن!!!

 

بتا:

داشتم برایت از این روزهایم می گفتم. از روزهای پایانی ٢۶ سالگیم.

 

از جدالم با ترسهای همیشگیم. از این حرفهایی که هر روز به خودم می زنم: که یه بار

 تا تهش یرو ببین چی میشه؟از چی می ترسی؟ بابا نمیمیری که....

 یاد ونوس افتادم. الان باید توی جزیره ای تو جنوب اسپانیا باشه. همیشه میگه: از چی

می ترسی مینا؟ از هر چی می ترسی بهش حمله کن!!!!

(فردا تولد ونوسه. تولدش مبارک)

امروز بعد از مدتها دوباره فرندز دیدم. اپیزود تولد ٣٠ سالگی شون...

فیبی می گفت: من ٣٠ سالم شد و هنوز یه پرفکت کیس رو تجربه نکردم!!!

ریچل حسرتهای دیگه ای رو مطرح می‌ کرد. جویی هم شاکی بود.

یعنی ٣٠ سالگی اینقدر غم انگیزه؟

من هنوز هیچ پلنی ندارم...اچیومنت لیست ندارم برای قبل از ٣٠ سالگیم...

یعنی می خوام بگم اگه تو هم نداشتی وقتی هم سن من بودی غصه نخور...مثل

مامانت که شبهای امتحان عوض درس خوندن می گشت دنبال کسایی که کمتر از

خودش درس خونده بودن و معمولا هم چنین کسایی وجود نداشتن :دی

 

تتا:

یادم باشه که مفصل برات صحبت کنم یه روز درباره آدمهایی که ناخودآگاه و بی اجازه تو

وجود دارند توی زندگیت...

وقتی هستند زیاد نمی بینیشون...مثل کوهی که پشتت باشه و تو تکیه بهش داده

باشی..و هی به خودت بگی خستگیم که در رفت پا میشم راه میفتم میرم....

 

یا حتی تکیه نداده باشی ولی مطمئن باشی که مادام العمر هستن اونجا تا تو هر

 وقت خسته شدی و زانوهات لرزید تکیه بدی و آروم بگیری...شاید تا آخر عمرت هیچوقت

 نیاز نشه به تکیه دادن ولی....این که هستند یعنی انگار که پادشاهی تو...

فقط یادت باشه که اگر همچین کسانی الان هستند توی زندگیت بدان که نیستند کلا و

توهم بودنشان از لحاظ مادام العمر تسخیرت نکند.  که می دانم می کند و گول "این بار

فرق دارد" ها همیشه خوردنی است.

می دانم که تا با مغز به زمین نخوری نخواهی فهمید که بعضی آدمها نبودنشان وجود

دارد نه بودنشان.

 

گاما:

بذار یه قصه هم برات تعریف کنم برم بخوابم.

یه روز یه پروانه میره میشینه رو پوست یه کرگدن و بهش میگه: تو چرا تنهایی؟ هیچ

دوستی نداری؟

کرگدنه میگه: دوست یعنی چی؟

پروانه میگه: دوست یعنی کسی که تو رو دوست داره و مواظبته و کمکت می کنه.

کرگدن میگه: نه من پوستم کلفته و کسی لازم نیست مواظبم باشه. تازه دوس داشتن

 هم بلد نیستم. چه جوریه؟

پروانه میگه: دوس داشتن با قلبه.

 کرگدن میگه: آخه من که قلب ندارم.

پروانه میگه: حتما داری. فقط تا حالا ازش استفاده نکردی. می خوای من رو پوست

کلفتت بشینم و نوازشت کنم ببینی خوشت میاد یا نه؟

بعد میشینه رو پوست کرگدن و نوازشش میده.

کرگدن کم کم حسهایی رو تجربه می کنه که هرگز نداشت.

بعد چند روز می بینه که دلش می خواد فقط بشینه و پروانه رو تماشا کنه.

و هربار که می بینتش از ذوق قلبش از چشاش می ریزه بیرون.

چون تازه ارزش قلبو فهمیده بود نگران میشه. اگه فلبش تموم شه چی؟

بعد با خودش فکر می کنه: من که این قلبو نداشتم اصلا. پروانه دادش به من...

حالا اگه همه ش به خاطر اون از چشام بریزه بیرون عیبی نداره.... 

........

خوشت اومد؟ راستی تو تا حالا عاشق شدی..؟

من که نشدم...اونجوری که این کرگدن..یا حتی پروانه...

اگه بشم یه روزی برات تعریف می کنم حتما...:پی

شب خوش ...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸