از هفت تیر تا 7 تیر....

 

یه لحظه چشماتو ببند شاید منو یادت بیاد

همونکه می گفتی بهش جای تو هیچ کس نمیاد...

تقصیر هانیه بود شاید...عصر 5 شنبه گفت پاشو ببرمت گلستان...

یه پیچی داره همت...همونجا که اگه یه ساعت قبل از غروب اونجا باشی خورشیدو با

همه ابعادش می بینی ..بزرگ...نارنجی...همونجا که رسیدیم انگار یکی منو برد پرت کرد

تو اون روز و اون ساعت...

داشتی با اون تون دوست نداشتنی صدات درمورد پروژه عظیمت برام می‌گفتی..با

حرارت...یهو تو همت که پیچیدی حرفتو قطع کردی و گفتی: می تونی از منظره هم لذت

ببری ضمن حرفای من...!!! بعد ادامه دادی.

بعد گفتی که....

من داشتم از پنجره کنار بیرونو نگاه می کردم نه مقابلمو...

انگار که حرفتو نشنیده باشم...شاید هم شرم دخترونه بود...

هیچکدوممون بچه نبودیم ولی تا حالا کسی اینجوری بهم نگفته بود... که منو انقدر می

شناسه که با یه دنیا عوضم نکنه...

از این تجربه ها نداشتم.

 من تورو دوست نداشتم. آدم من نبودی. خودم اینو بهتر از همه می دونستم.

ولی می تونستم دوست داشته باشم. چون خییییییییلی بهت اعتماد داشتم.

فقط حرفتو باور کرده بودم.

راستی آدم با کجاش باور می کنه؟ قلبش یا مغزش؟ یا همه وجودش؟

 

وقتی بلاخره با یه عالمه سند و مدرک فهمیدم بهم دروغ گفتی کل ستونهای وجودم

ریخت...انگار که خدا خودش ازاون بالا زبونشو واسم دراز کنه و بگه: ببین! من نیستم.

وجود ندارم...به خدا وجود ندارم...

من یه سال گریه کردم. همه جا. تو خونه. تو آزمایشگاه. تو تاکسی. تو مترو.

فقط به خاطر اینکه باورم، همه باورهام یکجا زخمی شده بود. اگه 1 ماه، 2 ماه، 1 سال،

 2 سال بود که می شناختمت این جوری با خاک یکسان نمی شدم. یا حتی اگه دوست

داشتم می تونستم فراموشت کنم.

100 شب تزمو تایپ کردم و اشک ریختم. ولی نذاشتم هیشکی بفهمه که تو اون روز تو

پیچ همت چی به من گفته بودی...100 بار تو جمع دوستام خندیدم باهاشون...چند تا

عروسی رفتم.

دفاع کردم. بابام منو بوسید و گفت که مایه افتخارشم حتی اگه هیچی مقاله نداشته

باشم. مامانم با هوش مادرانه ش هر شب بهم زنگ زد و من صدامو صاف کردم و با

لبخند باهاش حرف زدم. مامانم منو سپرد به مریم. که تنهام نذاره. رسممون نیست که

ازم بپرسه چرا اینقدر گریه؟ نپرسید ولی خیلی دلواپسم بود.

مریم با تمام قواش تو خونه من مستقر شد. نجاتم داد چند بار...من هم گاهی.

 

ولی 5 شنبه به هانیه گفتم که اون روز چی به من گفته بودی...

گفت عیب نداره. غصه نخور. خدا آدمای بدو می ندازه بیرون و به جاش آدمای خوب...

بعد گفت: آدمای خوب همدیگه رو یه جوری پیدا می کنن.

من ولی آدم خوبتر از تو نمیشناختم...

به اندازه خدا، به اندازه همه دنیا بهت اعتماد کرده بودم. ولی با اینهمه دوستت نداشتم.

هیچوقت...

امسال پر بارانترین سال عمر من بود.

فهمیدم که ایمان از عشق خطرناکتره...

عشق؟ من حتی دوستت نداشتم. فقط باورت کرده بودم. به اندازه وجود خدا...

اینه که آشتی با خدا الان برام سخته. تا این حد سخته.

26 سالگیم یه هفته بعد تموم میشه...این سال پرباران بی ثمر.

من تو 26 سالگیم یاد گرفتم که نمی دونم هنوز آدم با کجاش باور می‌کنه ولی آدم اگه

کامل باور کنه جاش خیلی دیر خوب میشه...

ولی میشه...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸