گیرم که می زنید.... گیرم که می کشید....

 

اگه با چشمای خودم ندیده بودم باور نمی کردم...

ساعت از ۶ گذشته بود که به سختی خودمو از ایستگاه مترو کشیدم بیرون....

چون ایستگاه آزادی رو بسته بودن همه مردمی که می خواستن برن سمت انقلاب برای

 راهپیمایی اینجا پیاده شدن...

مثلا اومدم از خیابون پشتی برم خونه که نبینم چیزی از صحنه های خشونت.

عرض خیابون رودکی رو با نیروهایی که نمی دونم اسمشون گارده، بسیجه یا هر چی

پوشونده بودن...با فریادهای واینسا!!!! به سمت مردمی که می خواستن تو پیاده رو

بایستن با باتوم حمله می کردن...

من یه صحنه دیدم که یکیشون با باتوم به یه پسری که پای تلفن همگانی بود و می

خواست تلفن بزنه حمله کرد...

به سختی خودمو رسوندم خونه...صدای تیر و گلوله..بوی گاز اشک آور .صدای هلیکوپتر.

صدای بلند شعارهای مردم...از این شعارها تا حالا نشنیده بودم...

بعد صدای فرار مردم به سمت کوچه با شعارهای خفن....

بعد گاردیا پشت سرشون...

یه لحظه فقط از پنجره اینو دیدم که کوچه پر از گاردیه...به نظرم حدود ٢٠ نفری بودن...از

این زاویه ای که من دیدم...زود چراغا رو خاموش کردم...

با باتوم یکی یکی می کوبیدن رو در خونه ها تا فراریا رو بگیرن...

صدای شکستن شیشه ها بود که می ریخت رو زمین...دود غلیظی هم به هوا بود.

پایگاه بسیج نزدیک میدون جمهوری رو آتیش زدن...

همه اینا که میگم مال یه ساعت پیشه...صدای پای آقای همسایه روبرویی که اومد درو

باز کردم...

گفت شما هم جای خواهر ما..نترسی یه وقت...ما اینجاییم ولی شیشه درو شکستن..

 

 من داشتم خودمو برای هر اتفاقی آماده می کردم...خونواده عموم هم مدام زنگ میزدن

 که الان اصلا نمیشه بیایم دنبالت ولی مواظب خودت باش...واقعا نمی شد...

 

تا اینکه اون یکی همخونه آقای همسایه که پلی تکنیکیه در یه عملیات شهادت طلبانه

رفت بیرون و گفت که نه شیشه آپارتمان ما نشکسته...!!!!

الان در شرایطیم که اصلا امکانش نیست که مثلا حتی با آژانس برم خونه عموم یا اونا

بیان دنبالم چون خونه شون خیلی بد جاییه...

سعی می کنم آرامشمو حفظ کنم..

ولی امشب خوابم می بره؟ با هر صدایی فکر می کنم اون وحشیا دارن میریزن تو

 ساختمون..

فردا چی میشه؟

یعنی همه اوباشن..؟همه اغتشاشگرن..؟ فقط شما خوبین؟

آقای همسایه می گفت خودش دیده تو میدون جمهوری تیر اندازی مستقیم بوده...

خدایا!!! این ملت کم زجر نکشیده...

                                                                ٢٢:٣٠ شنبه شب ٣٠ خرداد ١٣٨٨

 

پ.ن: دیشب اصلا خوابم نبرد...همش ترس و لرز داشتم...

  

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸