دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت...

 

رسما دارم له میشم از صبح...

سردرد بی خوابی دیشب...با فیلم شهادت اون دختر نازنین که اسمش ندا بود و تو بغل

 باباش چشاشو واسه همیشه بست...

خدایا اون ندا چه گناهی داشت؟

١٠٠٠ تا آرزو داشت مثل من....

حالم خییییلی بده...دلم آغوش مامانمو می خواد...دیشب تا صبح خوابیدم و بیدار شدم

و ترسیدم و لرزیدم...

کی می دونه امشب به خونه ش میرسه یا نه؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸